بایگانی آذر ۱۳۹۶ :: اینجا نلی از روزهایش می گوید

اگه چیزیو میخوای که نداشتی هیچوقت ، باید کاری رو کنی که نکردی هیچوقت

یادم بمونه:)

"فرهنگ عامل اصلی در پیشرفت جوامع بشری است"

دوستی تعریف می کرد:

اولين روزهایی كه در سوئد بودم يکى از همکارانم هر روز صبح با ماشينش مرا از هتل برمیداشت و به محل کار میبرد ماه سپتامبر بود و هوا کمى سرد و برفی،ما صبح‌ها زود به کارخانه مي‌رسيديم و همکارم ماشينش را در نقطه دورى نسبت به ورودى ساختمان پارک میکرد،در آن زمان ٢٠٠٠ کارمند کارخانه اسکانیا با ماشين شخصى به سر کار مي‌آمدند.

روز اول،من چيزى نگفتم همين طور روز دوم و سوم،روز چهارم به همکارم گفتم : آيا جاى پارک ثابتى داری؟ چرا ماشينت را اين قدر دور از در ورودى پارک می کنى؟در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟‌او در جواب گفت:براى اين که ما زود می رسيم و وقت براى پياده‌ رفتن داريم اين جاها را بايد براى کسانى بگذاريم که ديرتر می رسند و احتياج به جاى پارکى نزديک‌تر به در ورودى دارند تا به موقع به سرکارشان برسند مگه تو اين طور فکر نمی کنی؟

__________________________________________

ما که انقدر از فرهنگ کشورای دیگه می زنیم، خودمون چقدر با فرهنگ رفتار می کنیم؟

دم از تمیزی خیابونای اونا میزنیم و همزمان زباله هامونو از پنجره ی ماشین به بیرون پرت می کنیم!

خونه هاشون مثل خونه های ما، دیوار و در و نرده و پرده نداره....ولی خونه های ما انگار نا امن تره!! خدانکنه پرده کنار باشه، هزار تا چشم تو خونه سرک می کشن!

حیاط هاشون سرسبزه و باغچه دارن، ما اکثرا یا باغچه نداریم یا یه درخت داریم فقط!

چقدر میگیم وای دیدی فلانی طلاق گرفت؟ حتما زنه با کسی بوده که جدا شده، نکنه مرده زیر سرش بلند شده و ....

فلانی بچه دار نمیشه، به نظرت مشکل از کدومشونه؟

راستی فلانی نمیخوای عروسی کنی؟ 

خب حالا که عروسی کردی چرا بچه نمیاری؟ الان دیگه وقتشه.

حالا بچه ی دومتم بیار، نذار اولی تنها بمونه!

شوهرت/زنت چرا این شکلیه؟چرا اینجوری رفتار می کنه؟

وااااا چرا همیشه لباسای تکراری میپوشی؟

و...

به نظرتون این حرفا بویی از فرهنگ میدن؟

الان شاید یه عده تون بیاید بگید غرب زده و فلان ، یا اینا دروغه اونجا جهنمه اینجا بهشته و فلان...

ولی مهم نیست،من حرفی که به نظرم درسته رو می زنم. از این بی فرهنگی ها خسته شدم، چون هر روز یه سری آدم علاف دارن پنبه ی زندگیمو چوب می زنن.

البته که این آدم ها برام ارزشی ندارن چون بویی از انسانیت نبردن، روزی به جایی می رسم که همینا داستان آشناییمون رو با افتخار همه جا بگن ولی من محاله حتی نگاهشون کنم.

فرهنگ داشته باش نلی....فرهنگ داشته باشیم هموطن:)

۷ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

تُهمت نالایقی بَـر ما زَدی رفـتی ، قَبـول ! /دَر پی لایق بُـرو ، ما هَم تَماشایش کُنیم :)

می گفتی نا لایقم،لیاقتت رو ندارم.....اما حرف های عاشقونه میزدی!

می گفتی اُمُل و بی کلاسم......اما قربون صدقه ی تیپم میرفتی!

تو بگو...اگه جای من بودی چیکار می کردی؟!

منِ احمق دلم پیشت گیر بود، نفسم به نفسات بند بود.

چه ساده دل بودم که خیال می کردم "دوستت دارم"های تومنحصر به منه، نمیدونستم تیکه کلامته!

دم از بوسه ی عاشقانه میزدی ولی...طعم بوسه هات تو منوی همه بود!

بوی آغوشت مست کننده بود،میدونی چرا؟....چون ترکیب عطر های مختلف زنونه بود.

خوب بلد بودی با چشمات دلبری کنی،آخه کار هر روزت بود.

نامردی بودی که دخترای این شهر رو، زن کردی....چون دستت بهم نرسید، شدم ترسو.

سیگار و مشروب یار همیشگی تو.....گریه و آه هم همدم معشوقه هات.

پیش تو من انقدر ضعیف و بی اراده ام که حتی نتونستم دلم رو پس بگیرم.

جهنم و ضرر...دلم موند پیش تو.....جسمم رو برداشتم و اومدم.

زندگی بدون دل، سخته ولی فهمیدم که شدنیه.

حالا لیوان قهوه ام به دست، خیره به توام....می خوام ببینم اونی که لایق توست چه شکلیه.

شاید اگه لایقت پیدا شه،دل منم از بندت رها شه....

+متن بالا رو خودم نوشتم،نظرتون راجع بهش چیه؟

بازم از این متن ها بنویسم؟

۹ نظر ۶ موافق ۳ مخالف

من همان دختر دیروزم

دلم برای دخترانه های وجودم تنگ شده

برای شیطنت های بی وقفه،

بیخیالی های هر روزه،

ناز و کرشمه های من و آینه

خنده های بلند و بی دلیل،

برای آن احساسات مهار نشدنی،

حالا اما،

دخترک حساس و نازک نارنجی درونم چه بی هوا این همه بزرگ شده!

چه قدی کشیده طاقتم !

ضرباهنگ قلبم چه آرام و منطقی میزند !

چه شیشه ای بودم روزی،

حالا اما به سخت شدن هم رضا نمیدهم !

به سنگ شدن می اندیشم،

اینگونه اطمینانش بیشتر است !

جای بستنی یخی های دوران کودکی ام را

قهوه های تلخ و پر سکوت امروز گرفته است!

این روزها لحن حرف هایم اینقدر جدی است 

که خودم هم از خودم حساب میبرم...

در اوج شادی هم قهقهه سر نمیدهم ! و تنها به لبخندی اکتفا می کنم !

چه پیشوند عجیبی است کلمه خانم !!!

همین که پیش اسمت می نشیند

تمامی سرخوشی و دلخوشی هایت را می گیرد

و به جایش وزنه وقار و متانت را 

روی شانه ات می گذارد!

نه اینکه تمامی این ها بد باشد،نه! 

فقط خداکند که وزنشان آنقدر سنگین نشود که دخترک حساس و شیرین درونم

زیر سنگینی آن بمیرد ...

امروز شاید روز من نباشد، 

اما من همان دختر دیروزم ❤

______________________________________________

ممنون از همتون که تولدم رو تبریک گفتید:))

+شما هم تو عروسی حوصلتون سر میره؟ من اصلا حوصله ی عروسی رفتن ندارم،الانم اگه مجبور نبودم نمیومدم.

از بچگی از عروسی رفتن بیزار بودم😄

خو دوماد به عروس میرسه،عروسم به دوماد...این وسط من چرا خودمو خسته کنم خو؟!

۱۶ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

فرناز چه قشنگه چشمات*__*

صدای منو از عروسی می شنوید،البته حنابندون:)

چرا اینا فقط آهنگ لری میذارن؟ مردم با کفش پاشنه بلند:/

+لرها رسم دارن سبزه سبز میکنن،اینم عکس

۱۳ نظر ۸ موافق ۱ مخالف

بازم لرزیدیم:|

دیشب حدود ساعت۴ونیم، زلزله ی ۳/۳ریشتری اومده و من و همسرم نفهمیدیم:/

همه میگن خیلی وحشتناک بود،از خواب بیدار شدن و فرار کردن:/

مگه میشه خوابمون انقدر سنگین باشه؟؟؟!!!!

خدایا،لطفا اگه قرار شد بازم زمین بلرزه،وقتی باشه که بیدار باشم تا فرار کنم.

من خیلی از زیر آوار موندن می ترسم،کم کم داره به فوبیا تبدیل میشه.

خداجون من جوونم هنوز،اون قضایا مونده هنوز:)

۱۶ نظر ۶ موافق ۲ مخالف

چرا فکر نمی کنن آخه؟

شبکه ی پویا رو نگاه می کنم، یه کوسه داره خودش رو معرفی می کنه به بچه ها. همینطور که حرکت میکنه میگه مرسی که با من میاید چون من اگه شنا نکنم غرق میشم:/

آخرش میگه من همه چیز میخورم،یهو میاد سمت دوربین وبا صدای خبیث میگه حواستون باشه نخورمتون:| 

خو من با این قد و هیکلم زهرم ترکید، بچه ی بینوا چجور اینو نگاه کنه خو؟+میدونستید هواپیما ها هم سرما میخورن؟ اگه نمی دونستید شبکه پویا رو نگاه کنید تا بدونید:/

۷ نظر ۷ موافق ۱ مخالف

با این حجم از بی خوابی چه کنم من؟

چند روزه خوابم بهم ریخته و شبا بیدارم و روزا خواب.

هر کاری میکنم نمیتونم درستش کنم.

از دیشب تا الان تو خونه تنهام،ساعت ۲و نیم بود که زلزله اومد و انقدر ترسیدم لباس پوشیدم و آماده نشستم تا اگه بازم زلزله اومد فرار کنم.

فشارم افتاد و دست و پام می لرزید، هیچی دیگه،کلا خوابم پرید.

هر کاری کردم حتی نتونستم ۵ دقیقه بخوابم، همش می ترسیدم بخوابم و زلزله بیاد.

حالا من موندم و چشمای پف کرده از خواب و آزمونی که ساعت ۸ شروع میشه:(

۷ و نیم باید از خونه حرکت کنم. تا قبل از ۱۲ هم نمیذارن از آزمون بیرون بیایم.

خدا بهم رحم کنه فقط...

۶ نظر ۶ موافق ۱ مخالف

تا شدم بی‌خبر از خویش،خبرها دیدم/ بی‌خبر شو که خبرهاست در این بی‌خبری

نلی،تا به چیزی که دیدی نرسی حق نداری بیای اینجا.

پست بعدیت باید خبر از موفقیتت بده نه در جا زدنت، فقط یکم همت و تلاش لازم داری تا بهش برسی.

دیدی گفت میتونی،گفت شرایطش فراهم شده، این یعنی دستت برای انتخاب باز شده.

گفت چقدر شبیه همونایی،بهت میخوره:)

اینم یه نشونه است،یه بیزینس شاید...برنامه ریزی کن بهش برسی به دردت میخوره خودش گفت بیا حتما.

اون آقا رو یادته گفت ولی نشد بری،حالا بازم پیش اومد،پس یه نشونست.

برای عروسی برنامه ریزی کن که از درسات عقب نمونی،تا لحظه ی آخر بخون.

+صرفا برای یادآوری یه سری مسائل برای خودم بود این پست:)

+یه دندونپزشک تو کانالش نوشته بود وقتی پشت کنکوری بود همه جا می نوشته #دندان_ها_را_پزشک_خواهم_شد

پس منم می نویسم #انسان_ها_را_پزشک _خواهم_شد

+تیتر از مولانا

۸ نظر ۵ موافق ۱ مخالف

دل شکستن بعد تُــو در شهر ما مرسوم شد /کاش میدیدی چه کرده رفتنت با دین شهر

تو یه روستای سرسبز زندگی می کرد.اولین بچه و دخترِ بزرگِ خانواده بود. با دخترای دیگه می رفت سرچشمه و آب میاورد، تو همین رفت و آمد ها بود که عاشق پسر همسایه شد. پسر همسایه هم عاشق دخترک بود.واسطه ی رسوندنِ نامه هاشون، خواهرِ پسرک بود.روز به روز عاشق تر و شیدا تر می شدن.

یه روز، پسرک گفت میخوام به خانوادم بگم که بیایم خواستگاریت،دیگه طاقت دوریتو ندارم.

دخترک اما گفت که خانوادم تا سربازی نری رضایت نمیدن، من منتظرت میمونم تا برگردی.

پسرک مجنون تر از این بود که به حرف لیلیش نه بگه.رفت سربازی...

اما کی از تقدیر خبر داره؟

پسر پولدارترین خانواده ی شهرِ کناری، اومد خواستگاری دخترک. خدمت رفته و خونه و مغازه و پول کافی داشت.کی بود که به همچین پسری جواب رد بده؟

دخترک اما این چیزا براش مهم نبود، دلش با یارش بود اما جرات گفتنش رو نداشت.

پدر و برادر دخترک جواب مثبت دادند و تاریخ عقد و عروسی رو مشخص کردن.

پسرک اومد مرخصی، دخترو دید که تغییر کرده...ابروهای تمیز شدش...حلقه ی دستش...

گریه کرد، گفت من بخاطر تو خدمت رفتم حالا تو....

گفت که حلالش نمیکنه، گفت که از زندگی سیر شده.

دخترک همون روزا دعا کرد همین بلا سر دختر برادرش بیاد تا برادرش بفهمه در حقش چه کرده.

*سال ها بعد:

دخترک الان یه پسر و عروس داره، فقط بارداری اولش رو تونست به پایان ببره و بارداری های بعدیش، همه سقط شدن. گریه میکنه و میگه آه پسرک منو گرفته.

شوهرش ورشکست شد.

پسرک معلم بازنشسته است و وضع مالیش خوبه.

دختر برادر دخترک همین بلا سرش اومد، عاشق شد،با غیرعشقش ازدواج کرد و نا بارور شد، شاید همسرش ازش جدا بشه...

آری،به گمانم بی وفایی موروثی است...

+تیتر از محمد شیخی.

۱۰ نظر ۵ موافق ۰ مخالف
درباره من
تـا زمانی که
رسیــدنــ به #تـــــــــو
امـکانـ دارد
زندگـی درد قشنگیستـــــــ
که جریــانــ دارد....
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان