بایگانی آبان ۱۳۹۶ :: اینجا نلی از روزهایش می گوید

‌ #تو آن حـالِ خـوبى كـه ميخواهمش ...

دلم می خواهد آرام صدایت کنم: 

      " ﺍﻟﻠّﻬُﻤـَّ ﯾـﺎ ﺷـﺎﻫـِﺪَ ﮐُـﻞِّ ﻧـَﺠْـﻮﻯ " 

 و   بگویم تو خود آرامشی خدای مهربانم.

_______________________________________

خدای خوبی ها،سلام!

این روزها بیشتر از گذشته دلتنگت شده ام و برای حرف زدن با تو،مشتاق تر!

دلم از تلاش های بیهوده و نرسیدن ها خسته شده،دلم یک امید می خواهد، یک حال خوب...

یک نشانه بده تا با سر این راه را ادامه دهم،مثلا حتی به افزایش ۱۰۰تایی تراز آزمونم هم، راضیم.

نشانم بده تلاش هایم بیهوده نیست، به من بگو که صندلی پزشکی این دانشگاه را برایم کنار گذاشتی.

نمی خواهم مثل سال های قبل، صاحب آرزویی باشم که شیرینیِ تعبیرش برای دیگری است.

دیشب که مثل ابر بهاری،اشک میریختم با خودم می گفتم نکند باید این آرزو را به گور ببرم و مثلا یک پرستار با آرزوی پزشکی بشوم.

خودت هم خوب میدانی پزشکی را نه برای پولش میخواهم نه کلاسش و نه چیز های دیگر....

پزشکی را میخواهم چون دوست دارم واسطه ی رحمتت شوم، دوست دارم از علم بی منتهایت اندازه ی قطره ای ناچیز،بدانم.

+این شب ها و روزها، برای دلِ حسرت بارِ منم دعا کنید.

+تیارا جون یه دنیا ممنونم ازت😘😘

۱۲ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

آخه چجوری من فداش نشم؟!

من چجوری قربون مامانی که ساعت۱۱شب زنگ میزنه میگه تو تلگرام خوندم امشب ساعت ۱۲ونیم تا ۳ونیم یه سری امواج میاد،گوشیت رو خاموش کن و از خودت دور بذار که چیزیت نشه،نشم؟

اون لحظه فقط یه لبخند شیرین زدم و تو دلم قربون صدقش رفتم،بهش گفتم نه مامان خودتو نگران نکن،اینا شایعه است:)

آخه چجوری برای بابایی که زنگ میزنه میگه میخوام برات گوشت بخرم بیارم، از اونجا گوشت نخر چون قصابی آشنا نیست ممکنه گوشت بد بهت بده، نمیرم؟

چطوری دوری داداشی رو که میذاره از وسیله هاش بی اجازه استفاده کنم، تحمل کنم؟

+دلم برای هر سه تاشون تنگ شده،انشاالله فردا میان پیشم*__*

+همه ی دوستام میدونن خط قرمز من،این سه نفرن.کسی چپ نگاشون کنه،با من طرفه:)

۱۱ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

زلزله!

شام میخوردیم که حس کردیم سرگیجه ی شدید گرفتیم،اول فکر کردیم مشکل از غذاست، یهو گفتم نه!!!پرده ها دارن تکون میخورن،زلزله است فرار کنید!

نفهمیدم چجوری شالمو سرم کردم و با بلوز و شلوار و بدون دمپایی پریدم تو حیاط.

یکم که وایسادیم،برگشتیم با آرامش ادامه ی شاممون رو خوردیم.

مامانم زنگ زد گفت اونجا هم زلزله اومده.بابام گفت ۷و۲ دهم ریشتر بود:|

من://

فکر می کردم یه پس لرزه ی ساده باشه آخه خونمون خیلی تکون نخورد،دم شاه گرم با این خونه هایی که ساخته:)

الان تو اخبار دیدم یه سری جاها خسارت وارد شده و برق و آب قطع شده.انشاالله همه ی مردم کشورم سالم و سلامت باشن:)

+با این وضعیت،فکر کنم ما تو خونمون پس لرزه ها رو اصلا حس نکنیم:))

۱۶ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

درختان برای رشد منتظر هیچ کسی نمی‌مانند؛ شما چطور؟

کوچیک تر که بودم،فکرای عجیب و غریب زیادی داشتم.

اوج این فکرای عجیب، تو سال های اول و دوم دبستانم بود. گاهی حس می کردم روحم تو این دنیا تنهاست و آدم های اطرافم حتی پدر و مادرم فقط یه سری تصورات یا یه جور ربات هستند که خدا اون ها رو کنارم قرار داده تا من و رفتارم رو بسنجه. بعد از این فکر، از همه ی جمع ها دور میشدم و گوشه گیر می شدم،چون از آدم های کوکی اطرافم می ترسیدم.

گاهی طرز فکرم عوض میشد،قبول می کردم که همه ی آدم ها مثل من روح دارن. با ذهن کوچیکم اینجور استدلال کرده بودم که اگه با کسی خیلی صمیمی شم و خیلی دوستش داشته باشم میتونم جام رو با روح اون عوض کنم،یعنی میتونم بدنم رو با اون عوض کنم.بازم گوشه گیر می شدم چون من بدن خودم رو دوست داشتم و می ترسیدم اگه وارد بدن یه نفر دیگه بشم،بدجنس و بداخلاق بشم.

پیرو همین فکرا و خیالاتم،هرشب قبل از خواب،یه سری نشونه از بدنم حفظ می کردم که اگه وارد بدن یکی دیگه شدنم بتونم بدن خودمو پیدا کنم و بهش برگردم.

تصور کنید دختر هشت ساله ای رو که نصفه شب زمزمه میکنه:یه خال روی شونه ی چپم،وقتی میخندم یه چال کوچیک نزدیک چونم میفته،چشمام قهوه ای نزدیک به سیاهه(حواسم باشه اگه سیاه بود یعنی مال من نیست!)، انگشت کوچیکه ی دست راستم امروز زخم شد و ...

الان که فکر میکنم به خودم حق میدم که انقدر نگران گم کردنِ خودم بودم. انگار ترسم به حقیقت پیوسته،اما من روحم رو گم کردم.

این نلی، اون نلیِ سابق نیست.نشونه هاش با نشونه هایی که حفظ کردم یکی نیست: یه ضربه ی روحیِ محکم از یه آشنا،امید به آینده ی روشن، مقاومت،تلاش.

نه... محاله این نلی باشه...باید روحم رو پیدا کنم.باید خدام رو پیدا کنم.

۷ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

آخه اینجا شکلک های خوشگل نداره!

می بینی پاییز چقدر شبیه زنهاست؟

حوصله اش که سر می رود, بند اصلاح را بر می دارد..

می کَند علف های هرز را, بلوند می کند موهایش را..

گرم می شود, سرد می شود, طاقت ندارد, تعادل ندارد..

همه چیز را به هم می ریزد.. باد می وزد..

در آخر اما… آرام… آرام… می بارد.

زن, پاییز است با موهای بلوند

صورتی اصلاح شده و نم نمِ اشک….

_____________________________________________

بعضی وقتا به سرم میزنه یه وب جدید با یه اسم جدید بزنم ولی زود پشیمون میشم.

دلم یه تحول تو روحیم میخواد اما خیلی بی اراده شدم:(

چرا انقد میخوابم آخه؟چرا غصه ی درسام رو دارم ولی نمیخونم؟

اونشب تنها بودم و دوست داشتم با یه دوست تلفنی حرف بزنم،مخاطبام رو گشتم اما از دوستای قدیمم کسیو پیدا نکردم که حوصلمو داشته باشه،به دوستای وبلاگیمم روم نشد زنگ بزنم🙈

چرا انقد دست و پا چلفتیم من؟ دیشب بازم خرابکاری کردم.ماشین ریش تراش همسری رو شکوندم:/

سریال"آقای دکتر" رو میبینم بعد به خودم غر میزنم که آخه تو از "پارک شیون" چی کم تر داری؟چرا تلاش نمیکنی؟

چرا هیچکس تو وب اهل این شهر نیست؟دلم قرار وبلاگی خواست:(

۱۱ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

برای کشتی های بی حرکت،موج ها تصمیم میگیرند.

چرا درس نمیخونی دختر؟ چرا به هدفت فکر نمیکنی؟ اصن به درک،انقدر درس نخون تا بترکی.

انقدر بیخیال و بی عار شدی که وقتی دیشب تو خوابت دبیری قبول شدی از ذوقت نمیدونستی چیکار کنی،یعنی خااااک....

تا کی میخوای بشینی و به کوه درسای عقب افتادت نگاه کنی؟به خودت بیا دختره ی سر به هوا.

بخون بخون بخون بخون 

اگه نخونی شمعدونیا دق می کنن،پرنده ها آواز غمگین میخونن،گل های باغچه پرپر میشن،دنیات خراب میشه اصن.

۶ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

نلیِ ۸ ساله از خونشون گزارش میکنه

*مکالمه تلفنی من و همسرم موقع شروع بارون:

_الو نلی،عزیزم نری زیر بارون.

+عه،مگه بارون میاد؟پس قطع کن برم.

_واااای نه.تورو خدا لباس گرم بپوش.

+چی؟؟؟؟؟؟یعنی میگی تو این هوای خوب من سویشرت بپوشم؟عمرا.

_باشه پس اگه جرات داری مریض شو:|


*مکالمه تلفنی من و همسرم چند دقیقه قبل:

_نلی برو خونه دیگه،بسه.

+(در حالی که خیسِ خیسم) اه باشه.چرا صدات انقدر بد میاد؟

_نلی؟نگو که گوشیتو بردی زیر بارون.

+ اتفاقا بردم،چطور مگه؟

_خب دیوونه آب رفته تو باند گوشیت واسه همین صدام بد میاد،برو روش سشوار بگیر خشک شه.

(یک دقیقه بعد صدای خش خش شنیده میشه)

_الوووووو خانوووووومم 

+وااای بعله

_اول گوشیو قطع کن بعد سشوار بگیر،کر شدم خو:/

۱۰ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

به وقتِ اولین بارون پاییزی+صدای بارون

سه شنبه دندون درد شدیدی داشتم جوری که دوست داشتم سرمو بکوبم تو دیوار:/

مشخص شد به خاطر اینکه دندون عقلم داره در میاد انقدر درد دارم،هنوزم درد میکنه اما خیلی کمتر شده.

چهارشنبه تا جمعه مهمون داشتیم و همش در حال گردش بودیم.نتیجه:کلی از برنامم و درسام عقب افتادم:(

من واقعا این چند روز فهمیدم وقتی میگن”کرم از خودِ درخته“یعنی چی.این مهمونمون دو تا بچه ی بزرگ و دبیرستانی داره،اما به بچه هاش گفته تو خیابون حق ندارید به من مامان بگید باید اسمم رو صدا بزنید.با تیپ و آرایشش اصلا کاری ندارم چون به من ربطی نداره،اما اینکه به همه ی پسرا و مردای تو خیابون لبخند میزنه و براشون عشوه میاد رو نمیتونم نادیده بگیرم،آبرو برام نذاشت:/

دو بار دوتایی رفتیم گشتیم،هر دو بار کلی آدم مزاحم شدن و متلک انداختن:/ 

شماره هایی که به سمتش پرت میشد بماند(من فکر می کردم نسل این شماره پرت کنا منقرض شده!)،از همه بدتر و پر رو تر اون ماشینی بود که اومد جلوی ماشینمون و اشاره می کرد دنبالش بریم😓

باهاش دعوا کردم ولی انگار نه انگار...گوشش بدهکار نبود اصلا.

به من غر میزد چرا مردم این شهر انقد زشتن؟!😐

از همه ی این حرف ها که بگذریم،می رسیم به اینکه الان داره اولین بارون پاییزی میباره و من از شنیدن صدای غرش رعد و برق لذت میبرم:))

نظرتون چیه برم و زیر بارون یکم قدم بزنم؟😉



۹ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

چه جمال جان فزایی ! که میان جان مایی ،/تو به جان چه می‌نمایی تو چنین شکر چرایی؟

وبت جزو اولین وب هایی که میخوندم هست،اولین کسی بودی که وبم رو دنبال کردی.

همیشه وبت رو می خوندم و تهِ دلم آرزو می کردم کاش با منم دوست بشی.

زمستونِ پارسال بود که باهم دوست شدیم،نمیدونی اون شب چقدر خوشحال بودم،انگار دنیا رو بهم دادن.

وقتی عکست رو دیدم تعجب کردم که چقدر شبیه همیم، چقدر ذوق کردیم که قیافمون کپی همدیگست:)

شب های زیادی با هم حرف زدیم، درددل کردیم،غر زدیم و شوخی کردیم.

تو این مدت،انقدر دوستیمون عمیق شده که حس میکنم چند ساله که می شناسمت.

تو نه تنها همدم تنهاییام بودی بلکه دوستای خوبت رو هم با من شریک شدی.منو با آرام و یاسمین زهرا و تیارا و مهندس پری و بقیه ی دوستای خوبت آشنا کردی.

دوستت دارم دوست خوبم،تولدت مبارک🎊

۹ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

آنچه در آزمون بر من گذشت

صبح که وارد جلسه شدم،تو خواب و بیداری صندلیم رو پیدا کردم چون شب قبلش، بی خوابی داشتم و ۴صبح خوابیدم.

قبل از آزمون،از یه نفر راجع به کلاس های کنکوری اینجا پرسیدم،یه جایی رو معرفی کرد گفت اساتیدش پروازی ان و هر کلاس حدود۸۰ نفرن:/

هیچی دیگه کلا از کلاس رفتن پشیمون شدم، چون من باید همش سوال بپرسم از استاد و خب مسلما تو یه کلاس۸۰ نفری همچین چیزی امکان نداره.باید بگردم یه آموزشگاه دیگه پیدا کنم.

سوالا رو تا حدی که بلد بودم جواب دادم و خواستم از جلسه بیام بیرون که گفتن همه باید تا پایان وقت بشینن.

تا ۱۲ نشستم ولی خوب بود،اینجوری عادت می کنم که ۴ساعت یه جا بشینم😀

وقتی خواستم بیام بیرون،دختری که کنارم نشسته بود و امسال پیش دانشگاهیه،بهم گفت: وقتی سوالا رو نمیزنی چرا میای آزمون؟اصلا واسه چی میای؟

البته با یه لحن تندی گفت،جوری که شوکه شدم.

حقیقتش دلم شکست،خیلی بهم برخورد.بغض کردم و با خودم عهد کردم از آزمون بعد، بهش نشون بدم چرا میرم سر آزمون.

+خالم فردا عمل داره،براش دعا کنید:)

+حال دلتون خوب...

۱۱ نظر ۸ موافق ۰ مخالف
درباره من
تـا زمانی که
رسیــدنــ به #تـــــــــو
امـکانـ دارد
زندگـی درد قشنگیستـــــــ
که جریــانــ دارد....
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان