بایگانی مرداد ۱۳۹۶ :: اینجا نلی از روزهایش می گوید

معشوقه ی جاودانه

يادمه تو كتاب لذات فلسفه از قول ناپلئون بناپارت نوشته‌بود كه زنها دوست دارن تا ابد معشوقه باشن.

حتی دور اين جمله خط كشيده بودم.

ما حتی دوست داريم آدمایی كه تو رابطه‌های قبليمون بودن هم تا ابد دوسمون داشته باشن.

ما حتی رابطه های يك طرفه هم يه جورايی حفظ ميكنيم كه به خودمون ثابت بشه هواخواه زياد داريم منتها اين ماييم كه طرفو نميخوايم.

مثلا بعد از چند سال ياد فلان خاطر خواهمون ميفتيم و يه مسيج بهش ميديم كه مطمئن بشيم هنوز فراموش نشديم.

اين مكالمه تا جايی كه طرف اعتراف كنه كه «تو يه چيز ديگه بوديی» ادامه پيدا ميكنه.

قرار نيست چيزی شروع بشه. فقط قراره ما مطمئن بشيم هنوز هم يه معشوقه‌ايم.

#دخترکی_میان_کتابهای_پوسیده

_______________________________________________

پست”دختر خوب“ من رو یاد این متن انداخت،چقدر این داستان حقیقیه.

زن های زیادی رو میشناسم که با داشتن عروس و داماد، هنوزم دوست دارن معشوقه باشن،دخترای جوون و نوجوون هم که خب ییشتر از همه مشتاق معشوقه بودن هستن.

شاید معشوقه بودن و معشوقه موندن،خیلی هم بد نباشه...معشوقه ها همیشه به خودشون میرسن،عطرای ناب میزنن، لبخندشون دلرباست.

شاید پیرزن همسایه هنوزم معشوقه است که انقدر با عشق موهاش رو حنا میذاره و میبافه،هر روز با لبخند میشینه تو کوچه...کسی نمیدونه،شاید عاشق دلباخته اش هر روز به عشق دیدنش از این کوچه رد میشه.

چه خوشبختن زن هایی که مجنونشون،میشه همسرشون...اینا هیچوقت پیر نمیشن، اینا نازشون تا آخر عمر خریدار داره.

چقدر بهشون حسادت میکنم، برنده ی اصلی شرط بندیه زندگی،همین ها هستن.

۹ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

در هم نوشت

+یه مدت اصلا هرزنامه نداشتم،الان هر بار میام وب،حداقل۵تا هرزنامه دارم. یکیشون به انگلیسی نوشته وبت خیلی خوبه،من همیشه میام اینجا و از وبت ایده میگیرم://

یعنی از چیه وب من ایده میگیره؟؟؟ 😐😕

+ بازم حرفمون شد، انگار یه روز من ناراحت نشم این روزش،شب نمیشه:(

+ یکی از آشناهامون لندنه،تا پارسال با واتساپ باهاش درارتباط بودم،حالا دیگه واتساپ نداره،نمیدونم چجور بهش دسترسی پیدا کنم:(

پرسیدم گفتن اونجا بیشتر از توییتر استفاده میشه،توییتر هم نصب کردم ولی پیداش نکردم.

+چرا همه ی کسایی که قلمشون خوبه دارن وبشونو میبندن؟؟!!!

+چقد وبای فیک زیاد شدن، همش از جاهای دیگه مطلب کپی میکنن.

خودتون بنویسید،هم لذتش بیشتره هم ما از خوندنش لذت میبریم.

+ یه دوستی به شوخی بهم میگفت:نلی هر وبی میرم یه اثری از تو اونجا هست،برای همه کامنت میذاری😀😄😄

+این روزا معتاد کانالای روزانه نویسی تلگرام شدم،اگه کانال خوبی میشناسید معرفی کنید.

+چقدر حرف زدم😁راستی انتخاب رشته ی دانشگاه آزاد تا ۲۶ وقت داره،جا نمونید.

+به قول پرواز: گول گوروم

۶ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

کودکیِ عجیبِ من(۲)

قول داده بودم که ادامه ی بیوگرافیم رو بنویسم،خب اینم از بخش دوم:

این قسمت: دوران دبستان

برخلاف همیشه که دختر شیطون و شری بودم، تو مدرسه در آرام ترین حالت ممکن بودم، جوری که وقتی مامانم میومد مدرسه و معلم ها از من تعریف میکردن،مامانم با شک میگفت:مطمئنید درست میگید؟دختر من اینجوری نیستا😁😀

عاشق مدرسه و درس بودم، اما این باعث نمیشد تو خونه و محله شیطنت نکنم:))

باز هم حیوونا مورد علاقه ی من بودن، ماهی عیدم که می مرد،سرش رو تو دهنم میذاشتم و بهش تنفس مصنوعی میدادم،اونم چند دقیقه زنده میشدو دوباره می میرد، یکی دوساعت اینکارو تکرار میکردم،وقتی از زنده شدنش نا امید میشدم جراحیش میکردم😀

محتویات شکمش رو درمیاوردم و به گربه ها میدادم، جسدش رو هم دفن میکردم.

یا سعی میکردم به جوجه کفتر ها پرواز یاد بدم،از بالای نردبون پرتشون میکردم ولی خیلی بی استعداد بودن چون با کله میخوردن زمین و می مردن://

جوجه های رنگیم رو سوار تاب میکردم تا بازی کنن ولی اونا دوست داشتن پرواز کنن،از تاب میپریدن پایین و می مردن:((

دوست داشتیم حیوون خونگیم لاک پشت باشه،یه لاک پشت پیدا کردم و نگهش داشتم، با چوب میزدم توی لاکش تا سرشو بیرون بیاره من بتونم نازش کنم:))

میخواستم براش قلاده درست کنم اما بابام اجازه نمیداد:((

یه شب که من خواب بودم،مامان بابام لاکپشت نازنینم رو فراری دادن😭😞

جوجه اردک هامو میبردم تو حوض تا بهشون شنا و زیر آبی رفتن یاد بدم، سرشون رو میگرفتم و به زور زیر آب نگه میداشتم ولی خفه شدن:((

محرم ها تو کوچمون مسابقه برگزار میکردم،هر کس که میتونست قطره های شمع بیشتری رو روی دستش بریزه برنده بود،البته یه سریا هم دستشون میسوخت که خب مشکل از اونا بود نه مسابقه ی من:))

با گل های بابونه گردن بند میساختم و تو کوچه وایمیستادم تا بفروشمشون، البته با برخورد جدی مامان بابام مواجه شدم😄😄

صبح ها خواب میموندم وبا دوچرخه،مدرسه میرفتم ولی موقع برگشت یادم میرفت که دوچرخه آوردم و با سرویس بر میگشتم😀

نقاشی هنوزم مورد علاقم بود و برای داداشمم من نقاشی میکشیدم.

۱۴ نظر ۰ موافق ۱ مخالف

رتبه ی کنکور۹۶

رتبم دلخواهم نیست،انتظارم یه رتبه ی بهتر بود حداقل...

مرددم بین موندن و رفتن.

خودم دوست دارم بمونم،ولی شاید بهتر باشه که برم.

باید فکرامو بکنم،تصمیم سختیه.

نمیخواستم راجع به نتیجه ی کنکورم پست بذارم اما دیدم نامردیه،شما همراهم بودید تا کنکور،زشته که محرم ندونمتون.

۱۲ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

جای خالی یک دوست

الان جای خالی دوستای وبلاگیم کنارم حس میشه...

تو دنیای اطرافم دوست واقعی ندارم،فقط تظاهر به دوستی میکنن...دوست داشتم الان یکی از دوستای وبلاگیم کنارم بود،کنارش می نشستم و باهاش درددل میکردم،اشک میریختم و سبک میشدم.

امروز فهمیدم چقدر تنهام....تو لیست مخاطبین گوشیم نتونستم یه همدم پیدا کنم.


۸ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

سالگرد

شنبه اولین سالگرد پدربزرگمه،امروز مراسم سالگرد هست و امشب برای شام مهمون دعوت کردن.

من از صبح با فامیلام درگیرم که چرا برای سالگرد مشکی پوشیدن،آخر سر هم قرار شد اون ها کار خودشون رو بکنن و من هم کار خودم رو.

عصری تو حسینیه همه مشکی پوشیده بودن و من با مانتو و شال سبز داشتم ازشون پذیرایی میکردم،الانم مهمونا که دارن میان اکثرشون به جز بچه ها مشکی پوشیدن، من تو اتاق نشستم و به این فکر میکنم که سارافن سبز و سفیدم رو بپوشم یا تونیک  نارنجی و کرمم رو.


۱۸ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

آینده ی مبهم(رمز همون قبلی)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

نلی از سال۱۴۰۶ با شما صحبت میکنه

به دعوت دوست خوبم دکترک بهاری قرار شد آیندم تو ده سال آینده رو روایت کنم.

من میتونم دو تا آینده رو برای خودم تصور کنم که فقط یکیش رو اینجا مینویسم:

۶صبح با همسرم بیدار میشم و صبحونه ی خانواده ی کوچیک و خوشبختمون رو با کمک هم آماده میکنیم،دو قلو های خوشگلم رو با بوس و نوازش بیدار میکنم و ۴ نفری صبحونه میخوریم،همسرم خداحافظی میکنه و زود تر از ما خونه رو ترک میکنه،منم دوقلو ها رو آماده میکنم و سوار ماشینم میکنم،دوقلو ها رو به مهد خصوصی که تو بهترین نقطه ی شهر هست میبرم و خودم با انرژی میرم سمت بیمارستان.

احتمالا اون موقع رزیدنت باشم و اون روز کشیکم باشه.با عشق به بیمارهام سر میزنم و بهشون رسیدگی میکنم، هر تایمی که بیکار باشم میرم سراغ لبتابم و مقاله های به روز مرتبط با رشتم رو میخونم، عصری تو اولین فرصت،با مامان و بابام که در حال سفرو گردش هستن تماس میگیرم و سفارش سوغاتی میدم، با داداشم تماس میگیرم و بهش میگم دلم براش تنگ شده و برای آخر هفته با خانومش دعوتش میکنم بیاد خونمون.

خاطرات روزانم رو مینویسم و تو یه دفتر، تجربه های مفیدم رو برای بچه هام مینویسم. با همسرم تماس میگیرم و ابراز دلتنگی میکنم،سفارش میکنم مواظب بچه ها باشه و شب نذاره زیاد بیدار بمونن.بعد دوباره تو شغلم و رسیدگی به بیمارام غرق میشم.

شاید اون روز بشینم و آینده ام تو سال۱۴۱۶ رو بنویسم.

اما مطمینم اون روز هنوزم رویاهای زیادی برای آینده ام دارم:))

+منم از همه ی دوستای خوبم دعوت میکنم تو این چالش شرکت کنن،خصوصا شما دوست خوبم>___*

۱۷ نظر ۰ موافق ۰ مخالف
درباره من
تـا زمانی که
رسیــدنــ به #تـــــــــو
امـکانـ دارد
زندگـی درد قشنگیستـــــــ
که جریــانــ دارد....
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان