بایگانی بهمن ۱۳۹۶ :: اینجا نلی از روزهایش می گوید

مرگ در قاموس ما از بی وفایی بهتر است/ در قفس با دوست مردن از رهایی بهتر است

من یه دیوونم.

بعضی روزها، نلیِ عاشقِ پزشکی رو کنار میزنم و بی توجه بهش سعی میکنم زندگی کنم غافل از این که اگر اون عشق نباشه زندگی برام معنایی نداره.

این جور مواقع، سعی می کنم دنیا رو بگردم و آدمای جدید پیدا کنم یا هدف های راحت تری رو انتخاب کنم اما خیلی زود می فهمم راهِ من،این نیست.

تو این حالت معمولا مرور وبلاگ ها رو شروع می کنم. امروز نوشته های دکتر زیر زمینی بهم تلنگر زد.

خوشحالم که خیلی زود به خودم اومدم و نلیِ عاشقِ پزشکی رو در آغوش کشیدم.

حقیقتا دلم براش تنگ شده بود و چه حیفه اگه این عشق رو تو بیست و یک سالگیم تنها بذارم.

+خوشحالم که بارون با شهرمون آشتی کرد و کسی چه میدونه که من چقدر از صدای غرش رعد و برق لذت میبرم و مستِ عشق میشم😊

۱۲ نظر ۱۱ موافق ۱ مخالف

حرف هایم را نگفتم، تا ترک برداشتم

این روزها دخترکِ خیابانِ انقلابِ درونم، یاغی شده و حرف های بو دار میزند.

سرم پر از حرف و حرف و حرف است اما قفلِ عقلم، مانع جاری شدنش می شود.

می ترسم از این هیاهوی درون..... یا سرم بر باد می رود یا آرزوهایم...

موهایم طغیانگر شده اند و حریفشان نیستم.

هوا رو به گرمی می رود و آن پیراهن کوتاه گل گلی ام در کمد برایم چشمک میزند اما... پیراهنی که باد به رقصش در نیاورد چه سود...

آه از روابط...قوانین....شرعیات و عرفیات...

چه کسی جواب ذوق های کورشده ام را می دهد؟ جواب دخترکی نه ساله که پر از حس عذاب است، یا دخترک پانزده ساله ی سرشار از حس جوانی ای که سرکوب شد.

حرف بسیار است اما..... من جانم را دوست دارم، مابقی را نگفته،خود بخوانید.

۱۳ نظر ۱۴ موافق ۱۴ مخالف

برای شازده ی عزیز:)

شازده کوچولوی عزیز،سلام!

شنیدم تصمیم داری به سیاره ی ما سفر کنی؛ نمیدونم سیاره ی تو هنوزم مثل گذشتست یا نه، اما حالِ سیاره ی ما خوب نیست.

عزیزکم نیا، بذار خاطرات خوبت بدونِ غبارِ غم بمونن.

ما اینجا درخت میبریم و برج میکاریم، اکسیژن میگیریم و دود پس میدیم، دریاچه می نوشیم و نمک قی میکنیم.

راستی نکنه دلت هوای دیدن روباره رو بکنه، که دیدن دوستِ قدیمی تو قفس باغ وحش خیلی دردناکه.

ما اینجا به جونِ هم افتادیم شازده جان. مسابقه میدیم،برای مرگ، برای دورویی و ستم.

اینجا کسی به فکرمون نیست.می سوزیم،می لرزیم ، خاک نفس می کشیم و یخ می زنیم اما خبری از کمک نیست، همه غافلگیر شدن!

البته منصف باشیم،پیشرفت هم داشتیم...توی تورم، عوارض خروج، گرونی...

اگر با همه ی این ها باز هم سر تصمیمت هستی و میخواهی بیای، لطفا برایمان کمی انسانیت به سوغات بیار.

                                       امضا: دوستدارت نلی 

۱۵ نظر ۱۳ موافق ۰ مخالف

چشم ها را باید شست

اگه بعضی چیزها نبود، میتونستم بگم جایی که زندگی می کنم قطعا تکه ای از بهشته.

بهشته که سرسبز و سرزنده است، صبح با نغمه ی بلبلان مست بیدار میشی، میتونی خستگی یه روز گرم رو توی رود بشوری ، بره:)

یا یه روز که از روزمرگی خسته شدی، لنسر رو برداری و ساعت ها بی دغدغه ماهی گیری کنی:)

یا مثلا ناهار رو زیر درخت های حیاط با همراهی گربه های ناز، نوش جون کنی:)

امروز تو مسیری که به فروشگاه محل ختم میشد به این فکر می کردم که کاش قوانین جور دیگه ای بود.

میشد صبح به جای فکر کردن به اینکه کدوم شالم رو سر کنم، به این فکر کنم که امروز موهام رو ببندم یا باز بذارم، یا به جای انتخاب مانتو به فکر لباسی بودم که حالِ خوبمو بهتر کنه:)

میشد زندگی بهتر باشه،میشد اینجا بهشت باشه اگه بعضی چیزها نبود....

۱۵ نظر ۶ موافق ۵ مخالف

دنتیست ها

دیدید وقتی برای ابرو برداشتن میرید پیش شهین خانوم اولین جمله ای که میگه اینه: وای ابروهاتو دفعه قبل کی برداشته؟! خیلی خرابشون کرده!!!

فکر کنم دندونپزشکا هم بین خودشون همچین چیزی دارن، یعنی هیچ کدوم کار اون یکی رو قبول ندارن😄

مثلا دندون پیشت رو نشون میدی تا معاینه کنه، یهو میگه: عه دندون آسیات رو کی پر کرده؟ خیلی بده بیا خودم برات از اول پرش کنم:/

مورد داشتیم همراه مریض رو خوابوند رو یونیت تا معاینه اش کنه، توجیهشم این بود که تا اینجا اومدی حیفه دندوناتو نبینم بری:|

+ البته اینا شوخیه،اکثر دنتیست هایی که دیدم خیلی مهربون و شوخن:)

+دکترم میگفت با این بیمه ای که داری حیفه تنبلی کنی و دندونات رو ترمیم نکنی. حالا نمیدونم جدی گفت یا شوخی:-D 

+ آقا هزینه ها چقدر رفته بالا، از دو ماه پیش تا الان چند برابر شده انگار:||

۱۵ نظر ۹ موافق ۰ مخالف

زندگیِ چَپَکی

ساعت ۹ صبح خوابیدم،۵عصر بیدار شدم:/

شب ساعت ۱:۳۰خوابیدم ساعت ۴ بیدار شدم و همچنان بیدارم:/

چرا خوابم این مدلی شده؟چجوری برگردم به تنظیمات کارخانه؟!

الان دو راه به ذهنم میرسه، راه اول اینکه بیدار بمونم و ساعت ۱۰ برم دندونپزشکی و بعد از ناهار چند ساعت بخوابم. راه دومم این که تا ساعت ۹ بخوابم بعد بیدارشم. البته شک دارم بتونم ۹ بیدار شم.

+رنگ آفتاب ندیده گانیم:||

+ آخر هفته مهمون دارم، لعنت بهشون که بی فکرن،خو درک نمی کنید درس دارم؟!

بچه ی مهمونای قبلی دو جای خونه خرابکاری کرد، حالا باید فرشارو بدم قالیشویی. خو من چجوری خونه رو تمیزکنم؟ نیاید آقا،من از مهمون بیزارم اصن-_-

*هشتک غرغرجات

۱۱ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

حالم خوب نیست به کنار،بده در واقع

دیشب شب بدی بود. تا ساعت دو مشغول انتخاب واحد دانشگاه همسری بودیم، ساعت دو و نیم یه دفعه درد وحشتناکی توی دلم پیچید جوری که حتی نمیتونستم صاف وایستم. گفتم صبر کنم خودش خوب میشه ولی همسری مجبورم کرد بریم اورژانس، ساعت سه وارد اورژانس شدیم ، انقدر شلوغ بود که باید تو نوبت وایمیستادی تا تخت خالی شه دکتر معاینت کنه. 

دکتر یکم معاینه ام کرد و برام آزمایش و آمپول مسکن نوشت، یکم دردم بهتر شد و آزمایش دادم. ساعت چهار برگشتیم خونه تا منتظر جواب آزمایش باشیم.

ساعت پنج و نیم برای گرفتن جواب آزمایش رفتیم. آزمایش رو به دکتر نشون دادم گفت همه چیز نرماله و نه باردارم و نه مشکوک به آپاندیسیت.

گفت احتمالا شروع یه مسموییت باشه و چند تا قرص و آمپول برام نوشت. 

برای تزریق هر چقدر منتظر موندیم هیچ تختی خالی نموند و رفتیم اتاق عمل تا رو تخت اونجا برام تزریق کنن:/

الان حالم بهتره ولی دلم همچنان درد میکنه و خیلی نمیتونم حرکت کنم، حس میکنم پاهام دارن از درون آتیش میگیرن:/

+واسه حالم دعا کنید،فردا همسری باید بره سرکار و من تنهام.خداکنه حالم خوب شه تا همسری خیالش راحت باشه و خودمم بتونم درس بخونم.

+دیشب کلی برای خودم گریه کردم،تو این شهر غریب دلم بابامو میخواست که نازمو بکشه و تا صبح تو بغلش باشم😢آخه چرا باید بابام ۶ ساعت ازم فاصله داشته باشه:(

+تیتر بخشی از آهنگ ساسی :)

۱۱ نظر ۷ موافق ۱ مخالف

تغییر رو باید از خودمون شروع کنیم.

برنامه" کتاب باز" رو می دیدم، مهموناشون فواد و سیاوش صفاریان پور بودن. وقتی ازشون سوال شد که چی شد کتابخون شدید؟ گفتن تو خونمون یه کتابخونه ی بزرگ بود، خب وقتی اینهمه خوراکی های رنگارنگ در اختیارمون بود، به سمتشون رفتیم و کم کم علاقمند شدیم.

همیشه دوست داشتم یه کتابخونه پر از کتاب داشته باشم، کتابخونه ای که با تک تک کتاب هاش زندگی کرده باشم.

با همسرم مشورت کردم و قرار شد ماهی یکی دو کتاب بگیریم وقدم به قدم به کتابخونه ی بزرگمون نزدیک شیم.

الان چه حالی دارم؟ خیلی خوشحالم. همسرم خیلی اهل کتاب نیست و اگه بتونم کتابخونش کنم یعنی دینم به کتاب رو ادا کردم.

دوست دارم منم بتونم یه ویترین پر از خوراکی های رنگارنگ واسه ی بچه هام آماده کنم تا از بچگی کتابخون بار بیان:)

+ تصمیم گرفتم دیگه کتاب الکترونیک نخونم و به جاش صبر کنم تا نسخه چاپیش رو بخرم.

۱۴ نظر ۱۰ موافق ۰ مخالف

گفتنی ها را نگفتم تا ترک برداشتم

از تنهاموندن تو خونه، بیزارم ولی خب این راهیه که خودم انتخاب کردم.

شب ها و روزهای اول خیلی سخت می گذشت اما دلم گرم بود به همسایه ای که گفته بود حواسش به خونه ی ما هست و هر وقت احتیاج داشتم کافیه یه زنگ بزنم، دلم گرم بود برای دوستی که گفته بود با یه زنگ خودش رو میرسونه.

امروز باز هم نوبت تنهاییمه، اما دلم گرم نیست....همسایه و دوست هر دو رفتن به خانواده هاشون سر بزنن و این یعنی تنها خونه ی دیوار به دیوارمون خالیه:(

امشب با دلگرمی شما و کتاب هام باید صبح بشه.

+نلی تو قوی هستی، تو یاد گرفتی تنهایی ترس نداره...

تیتر از: محسن راعی

۲۰ نظر ۷ موافق ۱ مخالف

شکست؟ چی هست اصن!

 از شکست نترسید. شما بارها شکست خوردید حتی اگه یادتون نباشه : اولین باری که سعی کردید راه برید افتادید مگه نه؟ اولین باری که سعی کردید شنا کنید داشتید غرق می شدید مگه نه؟ اولین باری که سعی کردید توپ رو گل کنید به خارج رفت مگه نه؟ نگران تعداد دفعات شکستتون نباشید، نگران تعداد دفعاتی باشید که می تونستید سعی کنید ولی نکردید.

_____________________________________________

تو ذهنتون شکست چه معنی ای داره؟ چی رو شکست تلقی می کنید؟

من میگم شکست یعنی ناامید شدن، یعنی دست کشیدن از هدف، یعنی به تماشا بشینی تا آرزوت رو تصاحب کنن.

اگه قرار بود تو بچگی، بعد از هربار افتادن،بلند نشیم اونوقت بازنده بودیم و این، یعنی افتادن، شکستِ ما نبود.

همه مون خسته میشیم، کم میاریم... ممکنه بگیم تهش که چی؟ مگه آخرش قراره چی بشه؟

من بهت میگم. آخرش قراره دلت خوش شه، شیرینی رسیدن رو بچشی، قراره از خودت راضی باشی.

من اگه این راه رو انتخاب کردم دلیل داشتم، نمیخواستم یه دانشجو تو رشته ای که دوست ندارم باشم، دانشجویی که هر پزشکی رو میبینه غمش میگیره و بغض گلوش رو فشار میده، نمیخواستم به بچم بگم خسته شدم، نمیخواستم کسی که اراده داره با دیدنِ من سرد شه بگه مگه نلی تونست؟

میخوام بگن دیدی نلی تونست،پس تو هم میتونی. میخوام از موفقیت هام حرف بزنم، از صرف فعل خواستن.

دلم گرم میشه وقتی میخونم که ازم انرژی می گیرید. وقتی کمکم می کنید راهم رو بشناسم و درست پیش برم، خدا رو بارها بخاطر حضورتون شکر می کنم.

بخاطر کمک ها و امیدهای شما هم که شده، من باید بتونم.

من مدیون خوبی هاتونم، قول میدم با موفقیتم جبران کنم.

منتظر خبر موفقیت های شما هم هستم؛)

+قدر خودتون رو بدونید، ممنونم بخاطر حمایت هاتون*__*

+ اگه گاه به گاه پست انگیزشی مینویسم بخاطر یادآوری به خودم و خودته که ما میتونیم، کم نیار دوستم:))

۱۰ نظر ۱۶ موافق ۰ مخالف

پست ناشناس میذاریم:)

هر چه دل تنگتون میخواهد، بگید ;-) 

اصن چرا منو می خونید؟ چجوری با وبم آشنا شدید؟

۱۹ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

پنج شنبه تون چجوری میگذره؟

همسر با دوستاش رفته باغ و من تنهام:(

بهتر که رفت، چون این چند روزه حوصله ی هیچکس و هیچ کاری رو ندارم. 

شاید عصری زنگ بزنم به دوست قدیمیم و باهاش برم بیرون، شایدم تنهایی برم...هنوز تصمیم نگرفتم.

به سرم میزنه پاشم برم پیش تیارا ولی خب راه دوره، حوصله ی این همه پشت فرمون نشستنم ندارم:(

کاش نزدیک تر بود، کاش شماها نزدیکم بودید، آخه این دوستم اصلا شبیه من نیست.

الان چی می کنم؟ با یه کاسه تخمه و یه عالمه لواشک نشستم پای تلویزیون و دارم "رگ خواب" میبینم و هی قربون صدقه ی لیلای حاتمیِ جان میرم*__*

۶ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

نلی خرابکار می شود😑

هر چند وقت یکبار اینجوریه که من میفتم رو مود خرابکاری و بدون شک به هر چی دست بزنم، خرابش میکنم:/

الان سه روزه که این رو این حالتم😣

روز اول گلس گوشیم رو شکوندم، روز دوم با فاصله ی چند ساعت شارژر خودم و همسرمو خراب کردم:/

امروزم که طی یه حرکت انتحاری یه قسمت از خونه رو تو آب غوطه ور کردم:/

حالا هیتر روشن کردم تا خشک بشه و دعا میکنم نسوزه:|

۱۱ نظر ۹ موافق ۱ مخالف

اسمت چه بدی داشت،که یک بار نذاشتی؟

مخاطبای گوشیمو که میگردم،دلم میگیره.

یعنی چی که عکس تکی شوهرت رو میذاری پروفایلت؟ یا پروفایلتو پر میکنی از طرح های گرافیکی اسم شوهرت!!

یه گروه عضوم که همه ی اعضاش خانومن، حالا وقتی پیام میاد چی مینویسه؟

امیر می پرسه: عزیزای دل، چیکار کنم ته دیگم خوب بشه؟

علی میگه: بیا پی وی بهت یاد بدم:/

یا مثلا اصغر(مرد تنها) عکس لباس شبش رو میذاره، میگه فروشیه، بخدا فقط یه بار پوشیدم:/

من نمیگم همه باید عکس خودشون رو بذارن،نه...منم همیشه عکس خودم رو پروفایلم نیست ولی به نظرم عکس گل و بلبل خیلی بهتر از عکس شوهرم به تنهاییه، چون این اکانت منه. همسرم میتونه هر چقدر دوست داره عکسش رو، رو پروفایل خودش بذاره.

همه جا خانوما رو به اسم همسرشون صدا میزنن، دیگه حداقل تو فضای مجازی یه هویت مستقل داشته باشیم.

+ من چقدر حرص می خورم از دست هم جنسام😡

۹ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

خدایا، بس نیست دیگه؟

دعا کنید بارون بیاره...

۷ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

نلیِ با انگیزه

امروز، از اون روزاست که خانومِ خونه دار درونم هوس خونه داری کرده:)

میخوام برم با انرژی ظرفا رو بشورم، دستمال بکشم، لباسا رو تو ماشین بندازم و اتاق رو جمع و جور کنم.

انقدر این حالتم برام عجیبه که یه ربعه دارم از خودم میپرسم: نلی،جانِ من خوبی؟؟؟

بعد هم باید برم کنکور ثبت نام کنم( انشاالله آخرین و بهترین کنکورم باشه، بلند بگین آمین )، بعدترش هم میرم سراغ کتاب های عزیزتر از جانم که کلی دلم براشون تنگ شده.

+ کلا یه هفته است تل نصب کردم، نمیدونم چجوریه که ریپورتم:/

من برم سراغ کارام، شما هم پر انرژی باشید تا شب:))

۱۰ نظر ۷ موافق ۱ مخالف

خوشا به حال خواب / که گاهی میبیند تو را

دبیر شیمی دبیرستانم بود، تقریبا همسن مادرم ولی مجرد و ریزجثه بود.

علااقه ای که به هم داشتیم زبانزد همه بود. دبیری که که هیچکس دوستش نداشت چون سخت گیر بود ولی من به خاطرش عاشق شیمی شدم.

جوری من رو دوست داشت که کافی بود بگم تاریخ امتحان رو عوض کن، اونوقت دبیری که به هیچ وجه برنامش رو عوض نمی کرد به خاطر من این کارو میکرد.

شنیدید میگن(حواسم به صدات بود، متوجه حرفات نشدم)؟ سال پیش دانشگاهی دقیقا همین حالم بود، سر زنگ شیمی محو صداش می شدم، می خواستم صداش رو برای روزایی که قراره نبینمش ذخیره کنم اما انقدر محوش می شدم که چیزی از درس نمی فهمیدم.

پارسال برای روز معلم، عکس کلاس ما رو گذاشت پروفایلش. خواهر دوستم که دانش آموزش هست ازش دلیلشو پرسید گفت چون بهترین دانش آموزم تو اون کلاس بود😍

حالا چی شد که راجع بهش نوشتم؟ دیشب خوابش رو دیدم، با هم رفتیم کلاسای مدرسه رو گشتیم، هر کسی رو میدید می خندید می گفت نلی جان همون کسیه که همیشه ازش تعریف میکنم، دختر خوبم اومده دیدنم*__*

الان شدید دلتنگشم،چون به شعر علاقه داره میخوام یه شعرخوب براش بفرستم:)

+ واقعا دبیر خوبی بود، برای امتحانات میانترم باید دو تا از تست های سخت تیزهوشان رو تشریحی حل می کردیم:/

امتحانمون رو هم میگفت اگه کسی تو برگه بالای۱۲ بشه، یعنی درس رو فهمیده، در این حد سخت بود:|

+تیتر از افشین صالحی

*بعدا نوشت: کیت جان من ریپورتم،اگه تونستی تو تل بهم پی ام بده.

۸ نظر ۶ موافق ۰ مخالف
درباره من
قصد سرم داری، خنجر به مشت
خوش تر از این نیز توانیم کشت
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان