اینجا نلی از روزهایش می گوید

حماقتم حدی داره والا

با خوشحالی زنگ زده میگه شنیدی هواپیما سقوط کرده؟ میگم آره بیچاره ها، دلم کباب شده واسشون:(

میخنده میگه سه نفرشون همشهری منن، دقت کردی همشهریام همه جا هستن هر اتفاقی میفته از همشهریای منم اونجان:/

+واقعا این حجم از حماقت رو نمیتونم درک کنم:/

+ چی میشه که الکی به شهر یا کشور یا هر چیز مزخرف دیگه ای که تو انتخابش نقش نداشتیم افتخار می کنیم؟!

+ واقعا خوشحالم که همشهریه این آدم که هیچ، حتی هم استانیش هم نیستم:)

* جدا عصبانیم:|

۱۲ نظر ۸ موافق ۱ مخالف

مرگ در قاموس ما از بی وفایی بهتر است/ در قفس با دوست مردن از رهایی بهتر است

من یه دیوونم.

بعضی روزها، نلیِ عاشقِ پزشکی رو کنار میزنم و بی توجه بهش سعی میکنم زندگی کنم غافل از این که اگر اون عشق نباشه زندگی برام معنایی نداره.

این جور مواقع، سعی می کنم دنیا رو بگردم و آدمای جدید پیدا کنم یا هدف های راحت تری رو انتخاب کنم اما خیلی زود می فهمم راهِ من،این نیست.

تو این حالت معمولا مرور وبلاگ ها رو شروع می کنم. امروز نوشته های دکتر زیر زمینی بهم تلنگر زد.

خوشحالم که خیلی زود به خودم اومدم و نلیِ عاشقِ پزشکی رو در آغوش کشیدم.

حقیقتا دلم براش تنگ شده بود و چه حیفه اگه این عشق رو تو بیست و یک سالگیم تنها بذارم.

+خوشحالم که بارون با شهرمون آشتی کرد و کسی چه میدونه که من چقدر از صدای غرش رعد و برق لذت میبرم و مستِ عشق میشم😊

۱۱ نظر ۱۰ موافق ۱ مخالف

حرف هایم را نگفتم، تا ترک برداشتم

این روزها دخترکِ خیابانِ انقلابِ درونم، یاغی شده و حرف های بو دار میزند.

سرم پر از حرف و حرف و حرف است اما قفلِ عقلم، مانع جاری شدنش می شود.

می ترسم از این هیاهوی درون..... یا سرم بر باد می رود یا آرزوهایم...

موهایم طغیانگر شده اند و حریفشان نیستم.

هوا رو به گرمی می رود و آن پیراهن کوتاه گل گلی ام در کمد برایم چشمک میزند اما... پیراهنی که باد به رقصش در نیاورد چه سود...

آه از روابط...قوانین....شرعیات و عرفیات...

چه کسی جواب ذوق های کورشده ام را می دهد؟ جواب دخترکی نه ساله که پر از حس عذاب است، یا دخترک پانزده ساله ی سرشار از حس جوانی ای که سرکوب شد.

حرف بسیار است اما..... من جانم را دوست دارم، مابقی را نگفته،خود بخوانید.

۱۳ نظر ۱۴ موافق ۱۴ مخالف

برای شازده ی عزیز:)

شازده کوچولوی عزیز،سلام!

شنیدم تصمیم داری به سیاره ی ما سفر کنی؛ نمیدونم سیاره ی تو هنوزم مثل گذشتست یا نه، اما حالِ سیاره ی ما خوب نیست.

عزیزکم نیا، بذار خاطرات خوبت بدونِ غبارِ غم بمونن.

ما اینجا درخت میبریم و برج میکاریم، اکسیژن میگیریم و دود پس میدیم، دریاچه می نوشیم و نمک قی میکنیم.

راستی نکنه دلت هوای دیدن روباره رو بکنه، که دیدن دوستِ قدیمی تو قفس باغ وحش خیلی دردناکه.

ما اینجا به جونِ هم افتادیم شازده جان. مسابقه میدیم،برای مرگ، برای دورویی و ستم.

اینجا کسی به فکرمون نیست.می سوزیم،می لرزیم ، خاک نفس می کشیم و یخ می زنیم اما خبری از کمک نیست، همه غافلگیر شدن!

البته منصف باشیم،پیشرفت هم داشتیم...توی تورم، عوارض خروج، گرونی...

اگر با همه ی این ها باز هم سر تصمیمت هستی و میخواهی بیای، لطفا برایمان کمی انسانیت به سوغات بیار.

                                       امضا: دوستدارت نلی 

۱۵ نظر ۱۳ موافق ۰ مخالف

چشم ها را باید شست

اگه بعضی چیزها نبود، میتونستم بگم جایی که زندگی می کنم قطعا تکه ای از بهشته.

بهشته که سرسبز و سرزنده است، صبح با نغمه ی بلبلان مست بیدار میشی، میتونی خستگی یه روز گرم رو توی رود بشوری ، بره:)

یا یه روز که از روزمرگی خسته شدی، لنسر رو برداری و ساعت ها بی دغدغه ماهی گیری کنی:)

یا مثلا ناهار رو زیر درخت های حیاط با همراهی گربه های ناز، نوش جون کنی:)

امروز تو مسیری که به فروشگاه محل ختم میشد به این فکر می کردم که کاش قوانین جور دیگه ای بود.

میشد صبح به جای فکر کردن به اینکه کدوم شالم رو سر کنم، به این فکر کنم که امروز موهام رو ببندم یا باز بذارم، یا به جای انتخاب مانتو به فکر لباسی بودم که حالِ خوبمو بهتر کنه:)

میشد زندگی بهتر باشه،میشد اینجا بهشت باشه اگه بعضی چیزها نبود....

۱۵ نظر ۶ موافق ۵ مخالف
درباره من
تـا زمانی که
رسیــدنــ به #تـــــــــو
امـکانـ دارد
زندگـی درد قشنگیستـــــــ
که جریــانــ دارد....
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان