اینجا نلی از روزهایش می گوید

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم / فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم

بیست و دو سال پیش، در چنین روزی، ساعت 11ظهر، یک دختر تپل و کچل و نق نقو چشم به جهان گشود و پدر و مادرش را، پدر و مادر کرد:)

بیست و دو سال پر از فراز و نشیب گذشت و حالا دخترک بزرگ شده و ازدواج کرده و با چشم هایی نگران به سال های پیش رویش می نگرد.

به آرزوی دیرینه اش و به قولی که داده، می اندیشد.

سال هاست که تنها با همان نیت همیشگی، شمع تولدش را فوت می کند...



آمین دعاهایتان می شوم، آمین دعاهایم می شوید؟

                    

+چه حس خوبی داره بفهمی همسرت که اهل کتاب خوندن نیست به خاطرت کل کتابفروشی رو بسیج کرده که یه کتاب خوب و معروف رو برات هدیه بخره:)

++ و چه حس خوب تری که شب تولدت، پدر و مادرت کنارت باشن*__*

+++ نمیدونید چه حال خوبیه وقتی پنل وبلاگت رو باز میکنی و میبینی دو تا از بهترین دوستات تولدت رو یادشون بوده و تبریک گفتن^__^

ممنونم همدم ماه عزیزم و لادن جان مهربونم:**

++++تیتر از حافظ جان:)

۱۸ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

بهتر آن نیست تو برداری از آن دور قدم / دست بندازی و از دل گرهی بگشایی؟

نمیدونم دقیقا کجا باید دنبالت بگردم؟ تو کدوم شهر؟ کدوم کوچه؟ کدوم خونه؟

دقت کردی وقتی میخواستم خودمو از چشمت پنهون کنم، دنیا چقدر کوچیک بود و هر جا میرفتم تو زودتر از من اونجا بودی... و حالا که دنبالت می گردم دنیا انقدر بزرگه که می ترسم عمرم کفاف نده همه جاش رو بگردم و پیدات کنم.

دنیای عجیبیه نازنینم...

ما روزهای خوشی داشتیم.... خیابون گردی های نصف شبانه ... زورگیرای پارک و پلیسای خنگ... یادش بخیر خرید بمب و ترقه برای چهارشنبه سوری...
یادته هر ماه، ماهگرد تولدم رو تبریک میگفتی؟ روز تولدم، عدد مقدس ما بود.
عدد مقدس نزدیکه، نمیای جان دلم؟

۴ موافق ۰ مخالف

لعنت...

وارد محوطه ی باشگاه که شدم صدای داد و فریاد شنیدم، نگران شدم ... صدا از دفتر مدیریت بود.
مدیر و یه خانم دیگه با نهایت صداشون با هم حرف میزدن و هی میکوبیدن روی میز....اون خانم مادر یکی از بچه های کاراته بود، مدعی بود دیروز دخترش رو بخاطر اینکه شهریه نداده راه ندادن و آواره ی خیابونش کردن.
اما مدیر می گفت دیروز دخترش رو اصلا ندیده و حتی وارد باشگاه هم نشده....
مدیر با خونسردی رفت دختر اون خانم رو آورد و اول بوسش کرد و خیلی مهربون ازش پرسید: دخترم دیروز اومدی باشگاه؟ من چیزی بهت گفتم؟
اما اون مادر به معنای واقعی کلمه وحشی شد:/
نذاشت دخترش حتی یه کلمه حرف بزنه، خودشو کوبید درو دیوار، هر چی میتونست به مدیر گفت://
من فقط مات به دخترش زل زدم...نهایتش 6سالش بود... با بغض و چشمای اشکی، ملتمسانه میگفت: مامان بس کن، مامان تو رو خدا :(
مادرش اصلا حواسش به دخترش نبود، هی میگفتیم :خانوم نکن، ببین دخترت ترسیده.... ولی کو گوش شنوا؟!
یه دفعه یکی هراسون وارد شد و گفت: خانووم دخترت کیفش رو برداشت و رفت...
.
.
.
ولی درسته که میگن نباید از رو ظاهر قضاوت کرد...
شاید اگه تو بازار یا جای دیگه اون خانومو میدیدم با خودم میگفتم: چه مادر شیک و مرتبی! چه مهربون...
ولی الان فقط فکر دل دخترشم.... یعنی بازم میاد باشگاه؟ یادش میره این رفتار مادرش رو ؟

لعنت به من... کاش بغلش می کردم و از اونجا دورش میکردم.... کاش نمیذاشتم اون حرفا رو بشنوه:(
۱۳ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

آن را که غمی چون غم من نیست چه داند / کز شوق توام دیده چه شب می گذراند؟

دیروز درس نخوندم و با عذاب وجدان خوابیدم. خواب دیدم کنکور دارم و تو راهروی یه مدرسه، قرار بود کنکور بدیم، همزمان با بچه های دهم و یازدهم!!!
ساعت 9 اعلام کردن وقت عمومی تموم شده و یکم بریم حیاط مدرسه و استراحت کنیم تا دفترچه های تخصصی رو پخش کنن و برگردیم. تو حیاط یکم قدم زدم و منتظر بودم صدامون بزنن، دیدم ساعت 9 و نیمه و هیچکس تو حیاط نیست! فهمیدم باید خودم میرفتم تو و کسی قرار نبود صدام کنه، دو دستی می زدم تو سرم و میگفتم بدبخت شدم نیم ساعت از وقتم رفت. با چشمای اشکی شروع کردم به ورق زدن دفترچه و مونده بودم از چه درسی شروع کنم. 

ساعت 10 اعلام کردن وقت بچه های دهم و یازدهم تموم شده و باید برگردن سر کلاساشون، من داشتم تند تند تست زیست می زدم که دبیر فیزیک اول دبیرستانم اومد بالا سرم و گوشمو گرفت و به زور منو برد سر کلاس!با اخم گفت: فلانی مگه نگفتن بیاید سر کلاس؟ چرا نیومدی؟  گریه می کردم و میگفتم خانم بخدا من درسم تموم شده؛ ببین این سوالام واسه پیش دانشگاهی و کنکوره نه یازدهم. میگفت هه خجالت بکش، اصلا به تو میاد یازدهم باشی چه برسه به اینکه کنکوری باشی. هر چی می گفتم قبول نمی کرد تا اینکه دخترش اومد (دبیرم مجرده و اصلا دختر نداره!!!) گفت وای مامان راست میگه این دفترچه ی کنکوره. بعد دبیرم عذاب وجدان گرفت و گفت برای جبران وقتت که گرفتم، سوالای فیزیکتو حل می کنم برات. خیلی خوشحال شدم ولی وقتی دفترچه رو باز کردم وا رفتم، سوالای مربع پانت ژنتیک و مندل تو قسمت فیزیک بود!!! (قبل از خواب داشتم مربع پانت برای لوله کردن زبون رو به همسرم توضیح میدادم واسه همین اومد تو خوابم).

دبیرمم بغض کرد و دوتایی مشغول سوالا شدیم، ولی حتی یه سوالم حل نکردیم.

هی میگفتم: وای ریاضی موند، وای شیمی، وای زیست....


+تیتر از سعدی:)

۳ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

غربت خوبه یا بد؟

اگه این سوال رو ازم بپرسید میگم بستگی داره.

یه روزهایی که میری تو پیله ی تنهاییت و نمیخوای کسی کنارت باشه، غربت خوبه... روزهایی که با شهر و فرهنگش آشنا میشی خیلی خوبه، مثل یه دنیای جدیده که هی کشفش می کنی و تموم نمیشه.....

اما نگم از بقیه ی روزها....

روزهایی که مریض میشی و همسرت هم سرکاره و کسی نیست برات سوپ داغ بیاره و ازت پرستاری کنه.... روزهایی که دلت خونه ی بابا رو میخواد و نمیتونی بری، فقط زل میزنی به تقویم و روزهای ندیدنشون رو میشماری..... روزهایی که زنگ میزنی و میفهمی آدمای خوب زندگیت مهمونی دورهمی گرفتن و دلت پر میکشه برای دیدن تک تکشون....روزهایی که کمک لازم داری و کسی کنارت نیست.... وقتی کم میاری و دنبال شونه های پدرت و آغوش مادرت می گردی و چیزی جز سر زانوهات نصیبت نمیشه....وقتی به تو و همسرت ظلم میشه و کاری ازت برنمیاد جز غصه خوردن.....

وقتی تو غربت باشی، تقویم رو میذاری جلوت و برنامه ریزی میکنی که کی بری دیدن خانوادت....

وقتی تو غربت باشی به همه ی دوستات که آخرهفته ها جمع میشن خونه ی پدریشون حسودیت میشه...

وقتی تو غربت باشی یه روزهایی هیچ جایی رو نداری که بری، هر کدوم میشینید یه گوشه و با بغض زل میزنید به عکس عزیزاتون...

وقتی تو غربت باشی با رفتن هر مهمون ، چشمات پر میشن و انگار تیکه ای از قلبت هم باهاشون میره...

وقتی تو غربت باشی باید قوی باشی، انقدر قوی که وقتی پشت گوشی صدای پدر و مادرت رو میشنوی بغضت رو قورت بدی و بگی همه چیز خوبه... یا وقتی بعد از چند ماه می بینیشون، حواست باشه که نفهمن چقدر از دوریشون اذیت شدی و اشک هات رو یواشکی تو اتاق بریزی...


غریب که باشی، یه روزهایی تو اوج خوشی، بغض میکنی و دلت میگیره....


امروز دقیقا 40 روزه ندیدمشون، تقویم آبان رو گذاشتم روبروم و با ذوق برای دیدنشون برنامه ریختم.... ظهر به همسرم زنگ زدن و همه ی برنامه هام بهم ریخت.... حالا با یه بغض سنگین زل زدم به تقویم و میگم: خدایا درستش کن.... 

۰ موافق ۰ مخالف
درباره من
قصد سرم داری، خنجر به مشت
خوش تر از این نیز توانیم کشت
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان