اینجا نلی از روزهایش می گوید

سلام خوش آمدید

صدای غرش رعد و آوای خوش باران حواسش را پرت می کند. عینک را از روی چشمان دریایی اش بر میدارد و از پشت میز بلند می شود.

دو دل است که پشت پنجره به تماشا بنشیند یا به تراس برود و لمسش کند؟

تصمیمش را می گیرد،حقِ این باران نه با تماشا ادا می شود نه با لمس...حقِ این باران تنها با یکی شدن ، ادا می شود.

سرسری لباسی می پوشد و شالی بر سر میندازد و دوان دوان به سمت آسانسور می رود.

بالاخره انتظار به پایان رسید، با ذوق به سمت خیابان پرواز می کند.

دستانش را باز می کند تا باران،یار مهربانش را به آغوش بکشد. سرش را بالا می گیرد تا باران، غرق بوسه اش کند.

رقص سماع** می کند و آرام آرام زمزمه می کند:

بالاخره اومدی تا بغضمو وا کنم، میدونستم میای...میدونستم منو یادت نمیره عزیزم....

دیدی کسی جز تو منو نمیخواد...دیدی اونم رفت... دل شکستمو آوردم تا بند بزنی، اومدم بار دلمو سبک کنم... پا به پای هم گریه کنیم... تصمیمم رو گرفتم، یه بار برای همیشه عزاداری میکنم و تموم...یه بار به اندازه ی یه عمر براش گریه می کنم و بعدش دست به زانوهام میگیرم و بلند میشم....بلند میشم و به همه ثابت می کنم تو این قصه اون باخت نه من...فردا مال منه،مگه نه؟؟ پس میچرخم و میخندم، دنیا منتظر موفقیت های منه، آینده مال منه،پس بخند بارون،منم میخندم....


آن روز باران از همیشه لطیف تر بود...ققنوسی نو، زاده شد.

*تیتر از دکتر شفیعی کدکنی

**سماع به نوعی رقص از سوفیه شامل چرخش بدن همراه با حالت خلسه برای اهداف معنوی گفته می شود.

  • ۶ نظر
  • ۰۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۸:۲۸
  • Nelii 💉📚

جوری بند انداخت انگار من اون دختر شال قرمزو زدم:/

  • ۹ نظر
  • ۰۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۷:۲۵
  • Nelii 💉📚

با نوازش های نور خورشید چشم باز می کنم و با یه لبخند روز تعطیلم رو شروع می کنم.

صدای پرنده ها که مستانه میخونن،مستم میکنه و تا نونوایی مستانه قدم میزنم.

یه صبحونه ی دلچسب میخورم و بساط نقاشیم رو تو بالکن پهن میکنم.

با عشق نقاشی میکنم و گربه ی عزیزم،Leo، کنارم بازی میکنه، بالاخره پرتره ام تموم میشه، با عشق نگاش میکنم و امضا میکنم: Nelii

وسایلم رو جمع میکنم و لئو رو می بوسم و با هم به آشپرخونه میریم. 

بادمجان ها رو کباب میکنم و همزمان شادمهر عزیز میخونه...با خودم بدون تو چیکار کنم.... غرق خاطراتم میشم...

بعد از شستن ظرف ها رو صندلی راک محبوبم میشینم و کتاب میخونم.

*گفت:"میدانی اولین بوسه جهان چطور کشف شد؟"

گفت در زمان های بسیار قدیم زن و مردی پینه دوز یک روز به هنگام کار بوسه را کشف کردند. مرد دست هایش به کار بود،تکه نخی را با دندان کند،به زنش گفت بیا این را از لبم بردار و بینداز. زن هم دست هاش به سوزن و وصله بود. آمد که نخ را از لب های مرد بردارد،دید دستش بند است،گفت چکار کنم. ناچار با لب برداشت،شیرین بود، ادامه دادند.*

با صدای زنگ گوشیم حواسم پرت میشه، دوست عزیزمه...

آماده میشم تا عصرونه رو با هم تو طبیعت بخوریم و گل بگیم و گل بشنویم...

.....

در جهانِ موازیِ شما،امروز چی میگذره؟

*سال بلوا،عباس معروفی

  • Nelii 💉📚

بچه که بودم حسرت یه برادر بزرگتر رو داشتم. به نظرم یه برادر برای اینکه حامی باشه، باید بچه ی اول باشه یا حداقل چند سالی بزرگتر.

اما کم کم بهم ثابت شد برادر برای حامی بودن، نیازی به بچه ی اول یا بزرگتر بودن نداره ... برادر تو هر سنی و هر شرایطی، میتونه یه حامی و دوست خوب باشه.

نمیدونم کی این موضوع رو فهمیدم....شاید وقتی تو اولین اردوی دانش آموزیش برام کتاب خرید.... یا شایدم روزی که گوشواره های گل رو خرید.... یا روزی که باهم گل گفتیم و گل شنفتیم....

عید امسال، بدون شک،بهترین عیدی رو برادرم بهم داد، برادری که با کتاب و کتابخوانی غریبست اما تنها کسی هست که برام،کتاب هدیه میخره.

داداش کوچولوی من، مرد امروز،همیشه برام بمون:))

*تیتر اسم عیدی امسالمه:)

  • Nelii 💉📚

وسط شلوغی های دید و بازدید عید و مسافرت های شیرین نوروزی دلم یک جای دنج میخواست ، جایی که خودم باشم و آدم های امنِ اطرافم ... و چه جایی بهتر از وبلاگ محبوبم؟!

حیف نبود بهارم بی شما بگذره؟!

+ تیتر از شمس لنگرودی

  • Nelii 💉📚