کنکورنوشت :: اینجا نلی از روزهایش می گوید

شکست؟ چی هست اصن!

 از شکست نترسید. شما بارها شکست خوردید حتی اگه یادتون نباشه : اولین باری که سعی کردید راه برید افتادید مگه نه؟ اولین باری که سعی کردید شنا کنید داشتید غرق می شدید مگه نه؟ اولین باری که سعی کردید توپ رو گل کنید به خارج رفت مگه نه؟ نگران تعداد دفعات شکستتون نباشید، نگران تعداد دفعاتی باشید که می تونستید سعی کنید ولی نکردید.

_____________________________________________

تو ذهنتون شکست چه معنی ای داره؟ چی رو شکست تلقی می کنید؟

من میگم شکست یعنی ناامید شدن، یعنی دست کشیدن از هدف، یعنی به تماشا بشینی تا آرزوت رو تصاحب کنن.

اگه قرار بود تو بچگی، بعد از هربار افتادن،بلند نشیم اونوقت بازنده بودیم و این، یعنی افتادن، شکستِ ما نبود.

همه مون خسته میشیم، کم میاریم... ممکنه بگیم تهش که چی؟ مگه آخرش قراره چی بشه؟

من بهت میگم. آخرش قراره دلت خوش شه، شیرینی رسیدن رو بچشی، قراره از خودت راضی باشی.

من اگه این راه رو انتخاب کردم دلیل داشتم، نمیخواستم یه دانشجو تو رشته ای که دوست ندارم باشم، دانشجویی که هر پزشکی رو میبینه غمش میگیره و بغض گلوش رو فشار میده، نمیخواستم به بچم بگم خسته شدم، نمیخواستم کسی که اراده داره با دیدنِ من سرد شه بگه مگه نلی تونست؟

میخوام بگن دیدی نلی تونست،پس تو هم میتونی. میخوام از موفقیت هام حرف بزنم، از صرف فعل خواستن.

دلم گرم میشه وقتی میخونم که ازم انرژی می گیرید. وقتی کمکم می کنید راهم رو بشناسم و درست پیش برم، خدا رو بارها بخاطر حضورتون شکر می کنم.

بخاطر کمک ها و امیدهای شما هم که شده، من باید بتونم.

من مدیون خوبی هاتونم، قول میدم با موفقیتم جبران کنم.

منتظر خبر موفقیت های شما هم هستم؛)

+قدر خودتون رو بدونید، ممنونم بخاطر حمایت هاتون*__*

+ اگه گاه به گاه پست انگیزشی مینویسم بخاطر یادآوری به خودم و خودته که ما میتونیم، کم نیار دوستم:))

۱۰ نظر ۱۶ موافق ۰ مخالف

رویاها با شک از بین می روند، نه با شکست... ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌

دیروز جلسه ی ۵ نفره ی قلمچی بود.یه مادری تنها شرکت کرده بود و کنار من نشسته بود.

بعد از جلسه که با هم صحبت کردیم،پرسیدم چرا دخترش نیومده؟ گفت دخترم خیلی استرس داره، موند خونه که درس بخونه.دخترم میگه باید روزی۱۶ساعت درس بخونم تا موفق بشم،کلاس هم میره،میخواد خوابش رو کم کنه،از۱۰شب تا ۲ صبح بخوابه فقط!!

من خیلی با اون خانوم صحبت کردم و دوستای وبلاگیم رو مثال زدم که هیچ کدوم روزی۱۶ ساعت نخوندن ولی موفق شدن و رشته و دانشگاه خوبی قبول شدن.

گفتم من نمیگم درس نخونه ولی مفید بخونه،۶ ساعت مطالعه ی مفید از ۱۶ ساعت مطالعه ی خسته کننده بهتره.گفتم بهتره تو این سالِ حساس، خوابش رو بهم نزنه و فقط کنترلش کنه که بیشتر از ۸ ساعت نشه.

گفتم درسته من فعلا به هدفم نرسیدم ولی تو این سال ها،با مشاورای مختلفی صحبت کردم و تجربه های بچه های موفق رو هم شنیدم.

خلاصه که شمارمو بهش دادم قرار شد با دخترش صحبت کنم.

حالا این وسط یه دختری هم هی مزه می پروند و از حرفای من ایراد می گرفت، منم ترازشو پرسیدم با افتخار گفت۴۰۰۰!!!

گفتم عزیزم پس هنوز مونده که به حرفای من برسی😸(حسابی کنف شد😄)

همین دختره که مزه می پروند هی میگفت من خانوادم میگن پزشکی ولی من ژنتیک دوست دارم،گفتم تو اول رتبه بیار بعد به اینا فکر کن.

همشم می گفت من سهمیه ۲۵درصد دارم😑تیزهوشان درس خوندم😐

+فکر کنم این با تراز۴۰۰۰سال بعد جزو رتبه های برتر بشه،با این سهمیه اش😟

۱۰ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

‌ #تو آن حـالِ خـوبى كـه ميخواهمش ...

دلم می خواهد آرام صدایت کنم: 

      " ﺍﻟﻠّﻬُﻤـَّ ﯾـﺎ ﺷـﺎﻫـِﺪَ ﮐُـﻞِّ ﻧـَﺠْـﻮﻯ " 

 و   بگویم تو خود آرامشی خدای مهربانم.

_______________________________________

خدای خوبی ها،سلام!

این روزها بیشتر از گذشته دلتنگت شده ام و برای حرف زدن با تو،مشتاق تر!

دلم از تلاش های بیهوده و نرسیدن ها خسته شده،دلم یک امید می خواهد، یک حال خوب...

یک نشانه بده تا با سر این راه را ادامه دهم،مثلا حتی به افزایش ۱۰۰تایی تراز آزمونم هم، راضیم.

نشانم بده تلاش هایم بیهوده نیست، به من بگو که صندلی پزشکی این دانشگاه را برایم کنار گذاشتی.

نمی خواهم مثل سال های قبل، صاحب آرزویی باشم که شیرینیِ تعبیرش برای دیگری است.

دیشب که مثل ابر بهاری،اشک میریختم با خودم می گفتم نکند باید این آرزو را به گور ببرم و مثلا یک پرستار با آرزوی پزشکی بشوم.

خودت هم خوب میدانی پزشکی را نه برای پولش میخواهم نه کلاسش و نه چیز های دیگر....

پزشکی را میخواهم چون دوست دارم واسطه ی رحمتت شوم، دوست دارم از علم بی منتهایت اندازه ی قطره ای ناچیز،بدانم.

+این شب ها و روزها، برای دلِ حسرت بارِ منم دعا کنید.

+تیارا جون یه دنیا ممنونم ازت😘😘

۱۲ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

برای کشتی های بی حرکت،موج ها تصمیم میگیرند.

چرا درس نمیخونی دختر؟ چرا به هدفت فکر نمیکنی؟ اصن به درک،انقدر درس نخون تا بترکی.

انقدر بیخیال و بی عار شدی که وقتی دیشب تو خوابت دبیری قبول شدی از ذوقت نمیدونستی چیکار کنی،یعنی خااااک....

تا کی میخوای بشینی و به کوه درسای عقب افتادت نگاه کنی؟به خودت بیا دختره ی سر به هوا.

بخون بخون بخون بخون 

اگه نخونی شمعدونیا دق می کنن،پرنده ها آواز غمگین میخونن،گل های باغچه پرپر میشن،دنیات خراب میشه اصن.

۶ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

آنچه در آزمون بر من گذشت

صبح که وارد جلسه شدم،تو خواب و بیداری صندلیم رو پیدا کردم چون شب قبلش، بی خوابی داشتم و ۴صبح خوابیدم.

قبل از آزمون،از یه نفر راجع به کلاس های کنکوری اینجا پرسیدم،یه جایی رو معرفی کرد گفت اساتیدش پروازی ان و هر کلاس حدود۸۰ نفرن:/

هیچی دیگه کلا از کلاس رفتن پشیمون شدم، چون من باید همش سوال بپرسم از استاد و خب مسلما تو یه کلاس۸۰ نفری همچین چیزی امکان نداره.باید بگردم یه آموزشگاه دیگه پیدا کنم.

سوالا رو تا حدی که بلد بودم جواب دادم و خواستم از جلسه بیام بیرون که گفتن همه باید تا پایان وقت بشینن.

تا ۱۲ نشستم ولی خوب بود،اینجوری عادت می کنم که ۴ساعت یه جا بشینم😀

وقتی خواستم بیام بیرون،دختری که کنارم نشسته بود و امسال پیش دانشگاهیه،بهم گفت: وقتی سوالا رو نمیزنی چرا میای آزمون؟اصلا واسه چی میای؟

البته با یه لحن تندی گفت،جوری که شوکه شدم.

حقیقتش دلم شکست،خیلی بهم برخورد.بغض کردم و با خودم عهد کردم از آزمون بعد، بهش نشون بدم چرا میرم سر آزمون.

+خالم فردا عمل داره،براش دعا کنید:)

+حال دلتون خوب...

۱۱ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

رویای دست یافتنیِ من💪

+دانشجویی؟

_آره.

+چه رشته ای؟

_پزشکی😎😎

ادامه مطلب ۱۸ موافق ۰ مخالف

‏شاید حسرت خوردن راحت ‌ترین راهه، واسه همین هیچکس تلاش مجدد نمیکنه!

هیچ نوزادی ۳۰ ساله زاده نمی شود!

هیچ کتابی از صفحه ۲۶۷ آغاز نمی شود!

هیچ دانه ای به صورت درخت ۴۰ ساله رشد نمی کند.

هیچ کارمندی یک شبه بازنشست نمی شود.

هیچ سربازی را نمی شناسم که روز بعد سرهنگ شده باشد.

برای تکامل هر یک از اینها مدت ها زمان و انرژی صرف شده است!

اصلا این قانون طبیعت است!

هر چرخه دوره تکاملی دارد!

پس انتظار نداشته باش

با تلاش کم و یک شبه

به نهایت یک هدف دست پیدا کنی.

تو جدا از این چرخه نیستی!

________________________________________________

اینو می نویسم برای کسایی که مثل من پشت کنکورین که انشاالله امسال، بهترین کنکورمون باشه.

به قول پرواز: فدای سرتون که نشد،دنیا که به آخر نرسیده،دوباره تلاشتون رو بکنید.

تو وب بانولبخند یادم نیست از قول کی نوشته بود:اشکالی نداره، نه تو پیری نه خدا بخیله.

درستشم همینه،حتما یه جای کارمون میلنگید که نشد،باید بمونیم و درستش کنیم.

گاهی اوقات میخواستم دعا کنم که معجزه بشه و پزشکی قبول بشم،بعد از چند دقیقه پشیمون می شدم،با خودم می گفتم: اگه من قبول شم،عدل خدا زیر سوال نمیره؟ من حقمه قبول شم وقتی خیلی مباحث رو بلد نیستم؟ درسته که تلاش نکنم و فقط بخوام قبول شم؟ اونجوری حتی اگه قبول شم هم وجدانم ناراضیه چون من بی سوادم هنوز.

اما امسال میخوام همه مون جوری باشیم که با آرامش سرمون رو بالا بگیریم و بگیم: خداجون من تلاشم رو کردم،از اینجا به بعد با خودت:) 

بازم به قول بانو لبخند اگه هنوز خسته نیستی یعنی تمام تلاشت رو نکردی.

پس همینجا قول بدیم سال بعد،فردای کنکور، خسته باشیم.

قبول دارم روزای سختی پیش رو داریم،اما ما انرژی و توانی داریم که از پسش برمیایم.

اصلا بیاید با هم سوگند بخوریم برای پایبندی به اهدافمون:

✋سوگند یاد میکنم تا تمام توانم را به کار گیرم و از هیچ تلاشی فروگذار نکنم.

۹ نظر ۶ موافق ۱ مخالف

رتبه ی کنکور۹۶

رتبم دلخواهم نیست،انتظارم یه رتبه ی بهتر بود حداقل...

مرددم بین موندن و رفتن.

خودم دوست دارم بمونم،ولی شاید بهتر باشه که برم.

باید فکرامو بکنم،تصمیم سختیه.

نمیخواستم راجع به نتیجه ی کنکورم پست بذارم اما دیدم نامردیه،شما همراهم بودید تا کنکور،زشته که محرم ندونمتون.

۱۲ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

حواشی کنکور تجربی۹۶

+ بچه هایی که سال اول کنکورشون بود شنیده بودن که سر کنکور باید لباس راحت بپوشن اما خوب توجیه نشده بودن،قبل از ورود به حوزه،کیف و چادر رو ازمون تحویل گرفتن و شاهکار کنکور اولی ها مشخص شد....با بلوز و شلوار اومده بودن😂😂

سر جلسه که مراقب مرد میومد این بنده های خدا هی جمع میشدن از خجالت، منم خندم میگرفت جوابو یادم میرفت😂😂😂

+یه دختره تا روصندلی نشست دو تا ساندویچ در آورد و شروع کرد به خوردن،من مونده بودم چجوری میتونه سر صبح انقدر بخوره:)

+کسی که جلوم نشسته بود انگار اومده بود سیزده به در....دوتا بطری آب معدنی،آبمیوه، دوتا کیک،انواع شکلات و میوه آورده بود😀

+ترتیب دفترچه ها رو تو حوزه ی ما خیلی ضایع چیده بودن،دقیقا به شکل زیر:

A  A  A

B  B  B

C   C  C

D  D   D

یعنی تو هر ردیف فقط یه نوع دفترچه بود و به راحتی میشد تقلب کرد:||

+دفترچه اختصاصی رو که دادن همه درگیر سوالا بودیم یه دفعه بلنوگو نمیدونم بند چند رو اعلام کرد،انقدر یهویی گفت که همه ترسیدن نصف سالن جیغ زدن😂😂

+بعد که اوضاع آروم شد یه دفعه یه صدای وحشتناکی اومد،فکر کردیم زلزله شده و خواستیم فرار کنیم،معلوم شد یکی از مراقبا که تو یکی از کلاسا بود خورده به میز استاد و میز از روی سکو پرت شده پایین😂😂

+خلاصه با ترس و لرز کنکور دادیم از بس مراقبامون خنگ بودن😂😂

امیدوارم بهترین سرنوشت برای همه ی کنکوری ها رقم بخوره و به هدف های خوشگلتون برسید:))

۱۳ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

خاطره ی اولین کنکور

امروز دوست عزیزم تو وبلاگش پست جالبی نوشت و یادآوری کرد که سال نود و چهار تو همچین روزی مشغول کنکور دادن بودیم،منم گفتم تجدید خاطره کنم و خاطره ی اون روز رو بنویسم.

روز قبلش از صبح بیدار شدم و با دوستم فاطمه وسایل و خوراکی هایی که میخواستیم ببریم سر کنکور رو آماده کردیم و بعد سر اینکه چه لباسی بپوشیم فکر کردیم و ناهار خوردیم وclash بازی کردیم،عصری که دفترچه ی کنکور ریاضی۹۴رو،رو سایت گذاشتن، رفتیم کافی نت و دفترچه ی عمومی رو پرینت گرفتیم وتا ۱۲ شب چند بار مرورش کردیم.

ساعت دوازده تا یک هم رفتم پارک و تاب بازی کردم تا فکرم آزاد بشه،انقد بیخیال بودم که همسایمون به مامانم میگفت خوش بحال نلی، من خواهرم فردا کنکور داره خوابم نمیبره از استرس.

شب من رو به زور از جلوی تلویزیون بلند کردن و مجبورشدم بخوابم،تو رختخواب تازه استرس گرفتم و دو ساعتی طول کشید تا خوابم ببره.

صبح کنکور،تو خونه من آخرین نفری بودم که بیدار شدم،سویشرت و خوراکی هام رو با مدادی که دبیر شیمیم تو کربلا تبرک کرده بود و به هر کدوم از ما داده بود تا باهاش کنکور بدیم رو برداشتم و از زیر قرآن گذشتم و با مامانم و فاطمه و مامانش رفتیم سمت دانشگاه.

سر جلسه که رفتیم به جای آبمیوه،آب معدنی دادن،بچه ها شوخی میکردن میگفتن سازمان سنجش میدونه ما درس نخوندیم برامون خیلی خرج نکرده.

من به شدت سرمایی هستم و از شانس بدم صندلیم دقیقا زیر کانال کولر بود برای همین مجبور شدم علاوه بر اینکه سویشرتم رو بپوشم،سویشرت دوستمم بگیرم و اون رو هم بپوشم.

از تکنیک زمان نقصانی قلمچی استفاده کردم و عمومی ها رو با خیال راحت جواب دادم،یه ربع وقت اضافه آوردم،حالا تصور کنید سر جلسه ی کنکور یه نفر دو تا سویشرت پوشیده و داره میلرزه و چشمش به ساعته و آجیل میخوره.

اختصاصی رو که دادن تا جایی که تونستم زدم ولی چون با فاطمه هماهنگ کرده بودیم که تا آخر بشینیم نشستم و انقد آجیل و کیک خوردم که وقتی اومدم خونه نتونستم ناهار بخورم.

البته اینم بگم من وقتی استرس دارم فقط خوردن آرومم میکنه و اگه تو کنکور چیزی نخورم وسط هاش تمرکزم رو از دست میدم.

خداکنه امسال دیگه آخرین و بهترین کنکورم رو بدم....کنکوری ها موفق باشید:))

۱۶ نظر ۷ موافق ۰ مخالف
درباره من
تـا زمانی که
رسیــدنــ به #تـــــــــو
امـکانـ دارد
زندگـی درد قشنگیستـــــــ
که جریــانــ دارد....
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان