دوستانه نوشت :: اینجا نلی از روزهایش می گوید

اسمت چه بدی داشت،که یک بار نذاشتی؟

مخاطبای گوشیمو که میگردم،دلم میگیره.

یعنی چی که عکس تکی شوهرت رو میذاری پروفایلت؟ یا پروفایلتو پر میکنی از طرح های گرافیکی اسم شوهرت!!

یه گروه عضوم که همه ی اعضاش خانومن، حالا وقتی پیام میاد چی مینویسه؟

امیر می پرسه: عزیزای دل، چیکار کنم ته دیگم خوب بشه؟

علی میگه: بیا پی وی بهت یاد بدم:/

یا مثلا اصغر(مرد تنها) عکس لباس شبش رو میذاره، میگه فروشیه، بخدا فقط یه بار پوشیدم:/

من نمیگم همه باید عکس خودشون رو بذارن،نه...منم همیشه عکس خودم رو پروفایلم نیست ولی به نظرم عکس گل و بلبل خیلی بهتر از عکس شوهرم به تنهاییه، چون این اکانت منه. همسرم میتونه هر چقدر دوست داره عکسش رو، رو پروفایل خودش بذاره.

همه جا خانوما رو به اسم همسرشون صدا میزنن، دیگه حداقل تو فضای مجازی یه هویت مستقل داشته باشیم.

+ من چقدر حرص می خورم از دست هم جنسام😡

۹ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

ماجراهای دوستام(2)

خب طبق این پست قرار شد که از دوستام بازم بنویسم.

+دوست چادریم که معرف حضورتونه الان دانشجوی پیام نوره، یکی از اساتیدشون میان ترم رو شفاهی میگیره، نوبت این که رسیده نتونسته کامل جواب بده، با استاد قهر کرده گفته حق نداری این نمره رو وارد کنی، سیستم از تو بیشتر نمره میده:/

جالبه که اصلا به حریم خصوصی و این قرتی بازیا اعتقادی نداره، اگه از گوشیت خوشش بیاد، ممکنه تا یه هفته رنگ گوشیتو نبینی😐

+رئیس انجمن اسلامی مدرسه راهنمایی مون بودم، با هزار تا کولی بازی یه اتاق که چاپخونه ی قدیمی مدرسه بود رو به عنوان دفترم انتخاب کردم، کلیدشم فقط من داشتم، با دوستام زنگ های تفریح میرفتیم اونجا، درو قفل میکردیم و با گوشی آهنگ میذاشتیم.

یه روز زنگ آخر بود، کلید تو قفل گیر کرد و همه داشتن میرفتن خونه، ما ۳ نفر هم حبس شدیم اون تو😓

تصور کنید چه حالی داشتیم گوشیمون شارژ تک هم نداشت، تو یه اتاق ۲در۳، بدون پنجره، طبقه ی دوم.

انقد داد زدیم تا مستخدم مدرسه صدامونو شنید و نجاتمون داد:)

+ گروه سرود مدرسه و شهرمون بودیم، فقط به عشق این میرفتیم که با پولش لوازم آرایشی بخریم.

+ یه دوستی هم دارم که هر چی پول دستش میاد برای دوست پسرش خرج میکنه، مدیونید اگه فکر کنید به اسم پسر، تیغش میزدیم😄

بعد همیشه تو خونشون کیف پول و کمربند و این چیزا برای مناسبت های یهویی داشت.

۱۲ نظر ۸ موافق ۱ مخالف

دوستی هاتون پایدار :)

گاهی دلم، چقدر یک رفیق شش دانگ می‌خواهد،

کسی که به دور از جنسیت همراهت باشد،

"مذکر و مونث" فرقی ندارد ،فقط کسی باشد که بفهمد حالت را، 

بتوانی به دور از حاشیه و ترساز هر چیزی تا ناکجا آباده زندگی بروی.

اگر کمی، حد "دوستی‌های معمولی" را می‌دانستیم،

کمی دندان به جگر می‌گذاشتیم و احساسات را بیان نمی‌کردیم،

حال قضیه فرق می‌کرد

و "بهترین‌های زندگی‌مان"را هنوز هم کنار خود داشتیم،

می‌توانستیم که تا سالیان دراز از دیدنِ حالشان، حالمان جان بگیرد!

 می‌توانستیم به جای خاطراتِ تلخ، زندگی را پُر از 'خاطراتِ' شیرین و دوست داشتنی کنیم.

مگر چه می‌شود که پای عشق را وسط نکشید؟! 

همه چیز که نباید به عشق ختم شود،

بعضی دوستی‌ها باید ناب بمانند!

 خالصِ خالص

__________________________________________________

به ما ظلم شد....ظلم شد که از اول دبستان، از همبازی های جنس مخالفمون دور شدیم.

که بهمون دیکته کردن نباید باهاشون بازی کرد ، نباید سمتشون رفت.

چرا مخالف؟ مگه مرد و زن دو جنس مکمل نیستن؟ چرا گفتن مخالف؟ چرا شدیم پنبه و آتیش؟

در صورتی که می تونستیم بهترین دوست باشیم.

انقدر محدود شدیم که تا یکی نگاهمون میکنه، توجه میکنه، میگیم حتما عاشق شده.... شدیم مثل"حبیب" "لیسانسه ها"....که تا یه دختر باهاش حرفی میزنه، کلی قلب دور سرش میاد و از خوشحالی بال در میاره، هزار تا داستان عاشقانه باهاش میسازه.

تلخه ولی حقیقته،به ما ظلم شد که بهترین دوست هامون ازمون دور شدن.

دختر و پسر مکمل همن، شاید با مشورت هم، زندگیمون گاهی بهتر میشد...

جنبه نداریم....جنبه ی دوستی ساده نداریم... الان یه سری میگن دوستی ساده بین دو جنس،معنی نداره.

معنی داره ولی برای ما ترجمه نشده، چون قواعدشو نمیدونیم...چون هر کس رو دیدیم دو روز بعد با دوست به ظاهر معمولیش، رل زد:/

دوستی مقدسه، با سوتفاهم یه عشق مضحک، خرابش نکنیم.

این متن مخاطبش همه ی ماییم، من....تو....

بیاید تو روابطمون، تو احساساتمون، تو قواعدمون تجدید نظر کنیم.

نمیگم کورکورانه اعتماد کنیم...نه....اما حداقل کورکورانه قضاوت نکنیم.

فقط چون دو نفر از دو جنس مختلف هستن و با هم حرف میزنن، نگیم که .....

شاید پای یه دوستی عمیق و خالصانه در میون باشه:)

۱۹ نظر ۱۲ موافق ۱ مخالف

دیوار به دیوار

چند وقتی بود که سریال”دیوار به دیوار“ رو شبکه تماشا پخش می کرد. خیلی ایده ی فیلم رو دوست داشتم.

فیلم  از این قراره که داستان پنج خانواده رو روایت میکنه که به دلایلی مجبور میشن ۳ ماه تو یه خونه باهم زندگی کنند.این خانواده ها تعدادی خونه رو پیش خرید کردن ولی مورد کلاهبرداری قرار گرفتن و چون جایی برای زندگی کردن نداشتن از سازنده ی خونه ها میخوان که خونش رو در اختیارشون بذاره و اون هم، بنا به درخواست قاضی قبول میکنه و بقیه ی داستان روند اتفاقاتیه که بین این خانواده هاپیش میاد.(برای توضیحات از ویکی پدیا کمک گرفتم:-P )

حقیقتا دلم خواست تو یه خونه به همین بزرگی و خوشگلی با آدمای جورواجور و با سن های مختلف زندگی کنم.

فکرشو کنید چقدر خوب میشد اگه میشد.... تلفیقی از پیر و جوون، تجربه و چابکی، مرگ و زندگی.

از یه طرف هم حسودیم شد به خانواده های قدیمی که پر از بچه بودن، پر از این تضادهای دوست داشتنی.

ولی بعدش یادم اومد اینجا ایرانه، اینجا حتی وقتی با فامیلت تو یه مهمونی هستی باید خودسانسوری کنی، مواظب کلاهت باشی.

اینجا حتی تو وب خودت هم حق نداری خودت باشی، تو خونه هم نمیتونی افکارتو بیان کنی، حرف بزنی متهم میشی به خارج شدن از دین، نجس شدن و....

پس ما کجا خودمون باشیم؟ خسته شدم از این همه نقاب...

+ قرار بود پستم حس خوب داشته باشه، چرا تهش تلخ شدم من؟!😐

۱۲ نظر ۱۲ موافق ۰ مخالف

تاریخ...

تاریخ چیز عجیبیه، معلم سخت گیریه....

انقدر تکرار میشه تا یاد بگیری.

۱۳ موافق ۲ مخالف

هواخواهِ تواَم جانا و می‌دانم که می‌دانی

دو زوج کانال نویس رو می خونم که از طریق وبلاگ با عشقشون آشنا شدن، یکیشون بعد از ۵ سال،الان دو ساله که با هم ازدواج کردن و زوج دیگه هنوز موفق به ازدواج نشدن:)

انقدر عشقشون زیباست و انقدر عاشقانه همو دوست دارن که ذوق می کنم از خوندنشون*__*

چه خوبه که میان تو کانال قربون صدقه ی هم میرن، چه خوبه که متن های خوب و عاشقونه برای هم می نویسن:)

چقدر سخته حتی تصور این که ۵ سال،۳۶۵کیلومتر از عشقت دور باشی.

نوشته بود الان که فاصلمون شده دو وجب، هر صبح خدا رو شکر میکنم.

+فاصله ی ما با عشقمون چقدره؟با پدر و مادرمون؟خواهر و برادر؟

+هپی کریسمس و این قضایا🎆🎄🎁

+ من از بچگی آرزو داشتم کریسمس، تو جمع ارامنه یا مسیحیا باشم،سال بعد دعوتم کنید تورو خدا،قول میدم شکلات کم بخورم>__*

+تیتر از حافظ

۶ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

"فرهنگ عامل اصلی در پیشرفت جوامع بشری است"

دوستی تعریف می کرد:

اولين روزهایی كه در سوئد بودم يکى از همکارانم هر روز صبح با ماشينش مرا از هتل برمیداشت و به محل کار میبرد ماه سپتامبر بود و هوا کمى سرد و برفی،ما صبح‌ها زود به کارخانه مي‌رسيديم و همکارم ماشينش را در نقطه دورى نسبت به ورودى ساختمان پارک میکرد،در آن زمان ٢٠٠٠ کارمند کارخانه اسکانیا با ماشين شخصى به سر کار مي‌آمدند.

روز اول،من چيزى نگفتم همين طور روز دوم و سوم،روز چهارم به همکارم گفتم : آيا جاى پارک ثابتى داری؟ چرا ماشينت را اين قدر دور از در ورودى پارک می کنى؟در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟‌او در جواب گفت:براى اين که ما زود می رسيم و وقت براى پياده‌ رفتن داريم اين جاها را بايد براى کسانى بگذاريم که ديرتر می رسند و احتياج به جاى پارکى نزديک‌تر به در ورودى دارند تا به موقع به سرکارشان برسند مگه تو اين طور فکر نمی کنی؟

__________________________________________

ما که انقدر از فرهنگ کشورای دیگه می زنیم، خودمون چقدر با فرهنگ رفتار می کنیم؟

دم از تمیزی خیابونای اونا میزنیم و همزمان زباله هامونو از پنجره ی ماشین به بیرون پرت می کنیم!

خونه هاشون مثل خونه های ما، دیوار و در و نرده و پرده نداره....ولی خونه های ما انگار نا امن تره!! خدانکنه پرده کنار باشه، هزار تا چشم تو خونه سرک می کشن!

حیاط هاشون سرسبزه و باغچه دارن، ما اکثرا یا باغچه نداریم یا یه درخت داریم فقط!

چقدر میگیم وای دیدی فلانی طلاق گرفت؟ حتما زنه با کسی بوده که جدا شده، نکنه مرده زیر سرش بلند شده و ....

فلانی بچه دار نمیشه، به نظرت مشکل از کدومشونه؟

راستی فلانی نمیخوای عروسی کنی؟ 

خب حالا که عروسی کردی چرا بچه نمیاری؟ الان دیگه وقتشه.

حالا بچه ی دومتم بیار، نذار اولی تنها بمونه!

شوهرت/زنت چرا این شکلیه؟چرا اینجوری رفتار می کنه؟

وااااا چرا همیشه لباسای تکراری میپوشی؟

و...

به نظرتون این حرفا بویی از فرهنگ میدن؟

الان شاید یه عده تون بیاید بگید غرب زده و فلان ، یا اینا دروغه اونجا جهنمه اینجا بهشته و فلان...

ولی مهم نیست،من حرفی که به نظرم درسته رو می زنم. از این بی فرهنگی ها خسته شدم، چون هر روز یه سری آدم علاف دارن پنبه ی زندگیمو چوب می زنن.

البته که این آدم ها برام ارزشی ندارن چون بویی از انسانیت نبردن، روزی به جایی می رسم که همینا داستان آشناییمون رو با افتخار همه جا بگن ولی من محاله حتی نگاهشون کنم.

فرهنگ داشته باش نلی....فرهنگ داشته باشیم هموطن:)

۷ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

دل شکستن بعد تُــو در شهر ما مرسوم شد /کاش میدیدی چه کرده رفتنت با دین شهر

تو یه روستای سرسبز زندگی می کرد.اولین بچه و دخترِ بزرگِ خانواده بود. با دخترای دیگه می رفت سرچشمه و آب میاورد، تو همین رفت و آمد ها بود که عاشق پسر همسایه شد. پسر همسایه هم عاشق دخترک بود.واسطه ی رسوندنِ نامه هاشون، خواهرِ پسرک بود.روز به روز عاشق تر و شیدا تر می شدن.

یه روز، پسرک گفت میخوام به خانوادم بگم که بیایم خواستگاریت،دیگه طاقت دوریتو ندارم.

دخترک اما گفت که خانوادم تا سربازی نری رضایت نمیدن، من منتظرت میمونم تا برگردی.

پسرک مجنون تر از این بود که به حرف لیلیش نه بگه.رفت سربازی...

اما کی از تقدیر خبر داره؟

پسر پولدارترین خانواده ی شهرِ کناری، اومد خواستگاری دخترک. خدمت رفته و خونه و مغازه و پول کافی داشت.کی بود که به همچین پسری جواب رد بده؟

دخترک اما این چیزا براش مهم نبود، دلش با یارش بود اما جرات گفتنش رو نداشت.

پدر و برادر دخترک جواب مثبت دادند و تاریخ عقد و عروسی رو مشخص کردن.

پسرک اومد مرخصی، دخترو دید که تغییر کرده...ابروهای تمیز شدش...حلقه ی دستش...

گریه کرد، گفت من بخاطر تو خدمت رفتم حالا تو....

گفت که حلالش نمیکنه، گفت که از زندگی سیر شده.

دخترک همون روزا دعا کرد همین بلا سر دختر برادرش بیاد تا برادرش بفهمه در حقش چه کرده.

*سال ها بعد:

دخترک الان یه پسر و عروس داره، فقط بارداری اولش رو تونست به پایان ببره و بارداری های بعدیش، همه سقط شدن. گریه میکنه و میگه آه پسرک منو گرفته.

شوهرش ورشکست شد.

پسرک معلم بازنشسته است و وضع مالیش خوبه.

دختر برادر دخترک همین بلا سرش اومد، عاشق شد،با غیرعشقش ازدواج کرد و نا بارور شد، شاید همسرش ازش جدا بشه...

آری،به گمانم بی وفایی موروثی است...

+تیتر از محمد شیخی.

۱۰ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

جای خدا نباشیم

روزی در نماز جماعت موبایل یک نفر زنگ خورد

زنگ موبایل آن مرد ترانه ای بود

بعد نماز همه او را سرزنش کردند 

و او دیگر آنجا به نماز نرفت.

همان مرد به کافه ای رفت و ناگهان قلیان از دستش افتاد و شکست

مردکافه چی باخوش رویی گفت اشکال نداره،فدای سرت

او از آن روز مشتری دائمی آن کافه شد 

حکایت ماست:

جای خدا مجازات می کنیم 

جای خدا می بخشیم 

جای خدا..... 

اون خدایی که من می شناسم

اگه بندش اشتباهی بکنه، اینجوری باهاش برخورد نمیکنه

شما جای خدا نیستی اینو هیچوقت یادت نره.

_______________________________________________

هیچوقت از روی ظاهر زندگی دیگران قضاوت نکنید،یه جا نوشته بود(آدم ها رو از روی عکس هایشان قضاوت نکنید،هیچ آدمی از گناه ها وخطاها وخیانت هاش عکس نمی گیره).

این موضوع میتونه راجع به وبلاگ نویس ها هم صادق باشه.ما خیلی از اتفاقات زندگیمون رو نمی نویسیم.

یه نفر بهم گفت کسی که وبت رو میخونه با خودش میگه تو چقدر خوشبختی.

این حرف منو خیلی به فکر برد،چون تو چند پست قبل تر هم گفتم که خوب نیست آدم خوشبختیش رو جار بزنه.این حرف برام مثل یه تلنگر بود،اینکه نکنه نوشته های من باعث حسرت یا غصه خوردن یه نفر شده باشه یا نکنه یه نفر گفته باشه کاش این زندگی من بود.

این چند روز خیلی دوست داشتم پست بذارم،چند بار هم نوشتم و پاک کردم چون می ترسیدم همش سفیدنمایی باشه.

بیایید جای خدا نباشیم، یقین داشته باشیم که خدا بهترین سرنوشت رو برامون رقم میزنه به شرطی که ما هم تلاش کنیم:)

۱۰ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

نظرسنجی طور:)

به نظر شما من چجور آدمی ام؟

چه تصوری از من دارید؟

+می تونید ناشناس بگید >_*

۱۵ نظر ۵ موافق ۰ مخالف
درباره من
تـا زمانی که
رسیــدنــ به #تـــــــــو
امـکانـ دارد
زندگـی درد قشنگیستـــــــ
که جریــانــ دارد....
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان