اینجا نلی از روزهایش می گوید

سلام خوش آمدید

۴۳ مطلب با موضوع «دوستانه نوشت» ثبت شده است

وبلاگ هاتف جزو وبلاگایی هست که هیچوقت دست خالی ازش بیرون نمیای، همیشه حرفی برای گفتن و چیزی برای آموزش، داره:)

تو این پست، هاتف تصمیم گرفته به ما بلاگرا، یه سری آموزش برای کد قالب و ... بده که خودکفا بشیم، برای شروعش هم به ۷۰ تا لایک نیازه، پس دست بجنبونید :))

+ قالب جدید رو هم از این سایت هاتف برداشتم که زحمت کشیده و این قالب های گوگولی رو برای بیان در دسترس قرار داده:))

  • ۸ نظر
  • ۱۷ مرداد ۹۷ ، ۱۸:۰۶
  • Nelii 💉📚

دومین یا سومین سحر ماه رمضون سال ۸۸ بود که پدربزرگ عزیزم سکته ی مغزی کرد و به کما رفت.

هیچ چیزی برام غم انگیزتر از دیدنش رو تخت بیمارستان نبود.

به زورِ دستگاه ها نفس می کشید و هر چی صداش می کردم بی فایده بود. دکتر می گفت صداتون رو میشنوه ولی مگه میشد صدام رو بشنوه و جوابمو نده؟

فقط دو روز رفتم ملاقاتش،بعدش همه ی نوه ها جمع شدیم تو خونه ی پدربزرگ تا منتظرش بمونیم.

یادم نیست دقیقا چند روز بعد بود اما یادمه اذان ظهر رو گفتن و همه ی نوه ها آماده ی نماز شدیم.صف بستیم و نماز ظهر رو خوندیم، ذکر میگفتیم که مامانم و عمه ام با چشمای خیس اومدن...

فقط گفتن زودتر بخونید که الان خونه شلوغ میشه.

همین چند کلمه دنیا رو، روی سرمون خراب کرد.انقدر اشک ریختیم که ندونستیم چجوری نماز عصر رو خوندیم.

اون سال بدترین ماه رمضون عمرم بود.افطارم اشک بود و سحرم غصه.

از همون روز از نماز ظهر خوندن می ترسم.خبر فوت پدربزرگ مادریم رو هم بعد از اذان ظهر بهم گفتن.این ترس هنوز تو وجودمه.

از اون روزهای تلخ، یه فیلم تو گوشی بابام هست که فقط خانواده ی ما خبر داریم،فیلم پدربزرگ عزیزم روی تخت بیمارستان:(

گاهی یواشکی نگاهش میکنم اما نمیتونم برای خودم بفرستمش.

حالا چی شد که این ها رو نوشتم؟ دیروز پدربزرگِ دوستِ عزیزم فوت کرد و امروز یکی از فامیل های دور.

به این بهونه هم که شده،برای همه ی کسایی که تو این ماه رمضون کنارمون نیستن یه صلوات بفرستیم.

+ من عاشق همه ی پدربزرگ هام،از طرف من روی نازشون رو ببوسید.

  • Nelii 💉📚

از طریق کانال وبلاگ نویس محبوب(ماری جوانا) با دسنداز بند آشنا شدم و کلی ذوق کردم.

دلم نیومد تک خوری کنم:)

+آدرس کانال تلگرام دسنداز بند: DasandazBand@



  • ۶ نظر
  • ۰۳ خرداد ۹۷ ، ۰۶:۱۸
  • Nelii 💉📚

شنبه،یک اردیبهشت بود.صبح قبل از اینکه درس خوندن رو شروع کنم وبلاگمو چک کردم و با این پست روبرو شدم، انقدر سرگرمش شدم تا تونستم به جواب برسم و...

بله،برنده شدم*__*

یکی از بهترین هدیه های عمرم شد یه غزلیات سعدی با امضاهای دلبر:))

+از همتون ممنونم بچه های خوب رادیو بلاگی ها....صداتون گرم:)

  • ۵ نظر
  • ۳۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۳:۲۶
  • Nelii 💉📚

برای اطلاع از جزییات بیشتر به اینجا مراجعه کنید:)

من تو دوران ابتدایی به صورت زیرپوستی شیطنت می کردم و تو دوران راهنمایی و دبیرستان کاملا علنی:-D 

یکی از خاطرات شیرین دبیرستانم مربوط به اردوی سوم دبیرستانه.

اون سال مدیر دبیرستانمون عوض شد و مدیرِ جدید برای نشون دادنِ میزانِ خفن بودنش تصمیم گرفت بچه های سال سوم رو به اردوی یک روزه ی خارج از استان ببره.

شرایط اردو هم پوشیدن لباس فرم و همراه داشتن گوشی بدونِ دوربین بود.

من و دوستم،باران، تو کل آموزش و پروش منطقه:| به شر و شور بودن معروف بودیم.

تصمیم گرفتیم هم گوشی دوربین دار ببریم هم بدون دوربین، ولی یه مشکلی بود،اونم اینکه چجوری مخفیانه از خودمون عکس بگیریم.

تو کل مسیر متفکر بودیم و دریغ از یه ایده. وقتی  رسیدیم به اولین مقصد، چیزی که دیدیم رو باور نمی کردیم...مثل معجزه بود.

همزمان با ما، چند تا از دبیرستان های همون استان اومدن اردو و یکی از دبیرستان ها، لباس فرمش دقیقا مثل ما بود *__*

خب کور از خدا چی میخواد؟ یواشکی من و باران قاطی گروه اونا شدیم و کل اردو رو کنارشون بودیم و هی زرت و زرت عکس گرفتیم.دبیرای اونا هم چون ما رو نمیشناختن کاری به کارمون نداشتن و مهره ی آزاد حساب می شدیم:)

بعد از ناهار برگشتیم و به مقصد دوم رفتیم. اونجا متاسفانه خلوت بود و منظره ی جالبی هم نداشت، پس تصمیم گرفتیم عکس ها رو برای هم بلوتوث کنیم.

یه جنگل اون اطراف بود، لای درخت ها نشستیم و مشغول بلوتوث شدیم و خب چون تعداد عکس ها زیاد بود،طول میکشید.

یکهو صدای پا اومد،سرمون رو بلند کردیم دیدیم دو تا پسر غول تشن جلومون وایسادن. باران زیر گوشم گفت پاشو آروم آروم بریم که نفهمن ترسیدیم.

خیلی مغرورانه بلند شدیم و از کنارشون رد شدیم،همزمان باران با صدای بلند می گفت: نلی قمه ی منو بده . منم می گفتم اول تو شوکر منو بده!

یکم که دور شدیم،شروع کردیم به دویدن و از جنگل خارج شدیم.رفتیم جایی که بقیه ی بچه ها بودن ولی هیچکس اونجا نبود.

خواستیم برگردیم سمت اتوبوس ولی راه رو یادمون نبود،یه مسیر آسفالت رو دیدیم و از همونجا رفتیم، غافل از اینکه اون مسیر به یه قهوه خونه ختم میشه و اون قهوه خونه پر از الواته:|

وقتی اونجا رسیدیم خیلی ترسیدیم چون دیگه با ترفند قبلی نمی شد رد شد. پشت درخت ها قایم شدیم و منتظر موندیم که شاید دبیرا بیان دنبالمون.

یک دفعه دیدیم یه پسر مرتب داره میاد و تیپش به این الوات ها نمیخوره، مجبور شدیم بهش بگیم کنارمون راه بیاد و ما رو ببره سمت اتوبوس که خوشبختانه قبول کرد.

تا نزدیک اتوبوس شدیم، مدیرمون حمله کرد سمتون و ما بدو مدیر بدو.

بالاخره نفس کم آوردیم و صلح کردیم.

مدیرمون فکر می کرد اون پسر،دوست پسر یکیمونه و باهاش رفته بودیم سر قرار:||

ما هم از ترس جونمون گذاشتیم تو خیالات خودش بمونه:-D 

  • Nelii 💉📚

وبلاگ یک هاتف یه چالش جالب راه انداخته که قراره هر کس چند ویژگی عجیب و خاص خودش رو بنویسه،منم چیزهایی که یادم اومد رو نوشتم:

  • Nelii 💉📚

با نوازش های نور خورشید چشم باز می کنم و با یه لبخند روز تعطیلم رو شروع می کنم.

صدای پرنده ها که مستانه میخونن،مستم میکنه و تا نونوایی مستانه قدم میزنم.

یه صبحونه ی دلچسب میخورم و بساط نقاشیم رو تو بالکن پهن میکنم.

با عشق نقاشی میکنم و گربه ی عزیزم،Leo، کنارم بازی میکنه، بالاخره پرتره ام تموم میشه، با عشق نگاش میکنم و امضا میکنم: Nelii

وسایلم رو جمع میکنم و لئو رو می بوسم و با هم به آشپرخونه میریم. 

بادمجان ها رو کباب میکنم و همزمان شادمهر عزیز میخونه...با خودم بدون تو چیکار کنم.... غرق خاطراتم میشم...

بعد از شستن ظرف ها رو صندلی راک محبوبم میشینم و کتاب میخونم.

*گفت:"میدانی اولین بوسه جهان چطور کشف شد؟"

گفت در زمان های بسیار قدیم زن و مردی پینه دوز یک روز به هنگام کار بوسه را کشف کردند. مرد دست هایش به کار بود،تکه نخی را با دندان کند،به زنش گفت بیا این را از لبم بردار و بینداز. زن هم دست هاش به سوزن و وصله بود. آمد که نخ را از لب های مرد بردارد،دید دستش بند است،گفت چکار کنم. ناچار با لب برداشت،شیرین بود، ادامه دادند.*

با صدای زنگ گوشیم حواسم پرت میشه، دوست عزیزمه...

آماده میشم تا عصرونه رو با هم تو طبیعت بخوریم و گل بگیم و گل بشنویم...

.....

در جهانِ موازیِ شما،امروز چی میگذره؟

*سال بلوا،عباس معروفی

  • Nelii 💉📚

روزی که وبلاگ نویسی رو شروع کردم واسه سال های آینده ی وبم کلی برنامه ریختم و ذوق کردم اما حالا این وبلاگ عمرش به پایان رسیده و باید برم.

هیچوقت فکر نمیکردم نلیِ من سنش به دو سالگی هم نرسه.

دوست داشتم تو پست آخرم تمام حرف های نگفته رو بنویسم تا وبم فیلتر شه و پایان..

اما دلم نیومد.

شاید روزهای بعد یا سال های بعد بازم یه بلاگر بشم اما کجا و کِی؟! حقیقتانمیدونم.

کار های زیادی هست که باید یاد بگیرم، کتاب های زیادی هست که باید بخونم، به خودم مدیونم باید برای خودم بیشتر وقت بذارم.

ممنونم از همتون که با من بودید ...

                     گله از دست کسی نیست                  مقصر دل دیوانه ماست

  • ۰۴ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۳۲
  • Nelii 💉📚

مخاطبای گوشیمو که میگردم،دلم میگیره.

یعنی چی که عکس تکی شوهرت رو میذاری پروفایلت؟ یا پروفایلتو پر میکنی از طرح های گرافیکی اسم شوهرت!!

یه گروه عضوم که همه ی اعضاش خانومن، حالا وقتی پیام میاد چی مینویسه؟

امیر می پرسه: عزیزای دل، چیکار کنم ته دیگم خوب بشه؟

علی میگه: بیا پی وی بهت یاد بدم:/

یا مثلا اصغر(مرد تنها) عکس لباس شبش رو میذاره، میگه فروشیه، بخدا فقط یه بار پوشیدم:/

من نمیگم همه باید عکس خودشون رو بذارن،نه...منم همیشه عکس خودم رو پروفایلم نیست ولی به نظرم عکس گل و بلبل خیلی بهتر از عکس شوهرم به تنهاییه، چون این اکانت منه. همسرم میتونه هر چقدر دوست داره عکسش رو، رو پروفایل خودش بذاره.

همه جا خانوما رو به اسم همسرشون صدا میزنن، دیگه حداقل تو فضای مجازی یه هویت مستقل داشته باشیم.

+ من چقدر حرص می خورم از دست هم جنسام😡

  • Nelii 💉📚
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۶ دی ۹۶ ، ۱۹:۴۸
  • Nelii 💉📚