بایگانی مهر ۱۳۹۶ :: اینجا نلی از روزهایش می گوید

‏سخت نازک گشت جانم ‏از لطافت های عشق ‏/دل نخواهم، جان نخواهم، آنِ من کو ؟ آنِ من ...

خونه ی بابا...

همون جاییه که کلیدش رو هیچکس نمیتونه ازت بگیره،

همون جایی که چه ساعت ۳صبح بیای چه ساعت ۳عصر از آمدنت خوشحال میشوند... درش ۲۴ساعت شبانه روز برای تو باز است...

همون جایی که وقتی میگویند دلتنگ اند، واقعا دلتنگ اند...

همون جایی که سر یخچالش میروی و هرچی میخواهی میخوری.

همون جایی که حتی اگر هوس کمیاب ترین خوراکی ها را هم کنی برایت می آورند.

همون جایی که همه دعوایت میکنن و غر میزنند تا غذایت را تا آخر بخوری.

همون جایی که گل و گیاه هایش به طرز عجیبی رشد میکنند.

آن جا قندهایش شیرین تر است...

نمک هایش شور تر است...

پرتقال هایش مزه ی پرتغال میدهند...

غذاهایش خوشمزه تر است...

آنجا کوفته ها و کتلت ها وا نمیروند...

حتی عدس پلو با آن قیافه ی مسخره اش مزه ی بهشت میدهد...

آنجا بالشت ها نرم ترند..

پتوها گرم ترند...

آنجا خواب به عمق جان آدم میچسبد...

آنجا پر از امنیت و آرامش است...

آنجا بابا و مامان دارد...

خدایا خودت حفظشون کن 🙏🌹

__________________________________________

بالاخره به شهر غریب اثاث کشی کردیم.

مامان و بابام مجبور شدن زود برگردن شهر خودمون چون مرخصی نداشتن، اما مادرشوهرم موند پیشمون.

اینجا هنوز کولر روشنه:// اونم تموم ۲۴ ساعت:||

دلم خیلی برای مامان و بابام تنگ شده،دیشب از دلتنگی گریه کردم:(

دلم حتی برای داداشمم که همیشه باهاش دعوا می کردم، تنگ شده.

فکرم همش پیش مامان و بابامه،آخه تنها موندن:(

تا شهری که فامیلامون هستن نیم ساعت فاصله دارن. من اومدم اینجا و داداشمم تهران دانشجوعه. اونا دوتایی تنها موندن. چیزی نمیگن ولی پشت تلفن صداشون غم داره.

از اینجا تا خونه ی بابام،۶ ساااااعت راهه:(( 

اولین باره که این همه از پدر و مادرم دور میشم و نمیبینمشون:(

اینجا هیچ دوستی ندارم،فقط خانومای همکارای همسرم هستن که همشون لرن و من باهاشون راحت نیستم چون همش لری حرف میزنن:( 

من تو جمعشون همیشه ساکتم و حوصلم سر میره.

یه همسایه داریم که لکِ کرمانشاهه،خیلی آدمای خوبین ولی روم نمیشه خیلی برم پیششون.این مدت،خیلی هوامونو داشتن و کمکمون کردن.

احتمالا فردا عصری،مامان و بابام بیان😍😍😍😍

آخرِ هفته، مادرشوهرمم میره و من و همسرم تنها میشیم.

تو فکر اینم شب هایی که همسرم سرکاره من تنهایی چجور بمونم؟

من از دو چیز وحشت دارم: تنهایی و تاریکی:(

+قلمچیِ اینجا،چقدر سخت گیره.هر سری یه ایرادی میگیره و ثبت نام نمیکنه. منتظرم مامانم یه سری مدارکمو بیاره تا برم ثبت نام کنم. یه عالمه فرم پر کردم تا الان😐

+باید جدی تر درس بخونم. نلی یکم به فکر درست باش دختر😣

+همتون رو خوندم،اما وقت ندارم دونه دونه کامنت بذارم ببخشید😊

+کاش بتونم یه دوست خوب پیدا کنم.

+اینجا چقدر همه چیز ارزونه😄😄

مادرشوهرم دو تا پتوی ژله ای گل برجسته خرید،دونه ای۱۷هزارتومن. شهر خودشون دونه ای ۳۰ هزار تومنه😯

+ ممنون که به یادم بودید دوستای خوبم😍😍دوستتون دارم:)

+تیتر از حضرت مولانا💝

۹ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

ناراحتم:(

+یه ماهه بهش میگم کابینت سفارش بده که بسازن،یه ماهه داره حرف منو پشت گوش میندازه و میگه تو بلد نیستی کابینت آماده هست.حالا امروز میگه حق با تو بود،یه هفته طول میکشه تا بسازن.کابینت آماده گرونه.میگه اثاث رو بیاریم،دوشنبه کابینت آماده میشه.

حق داشتم اگه سرش داد زدم،به درک که ۷۰۰هزار تومن ضرر میکنه،حقشه.

انقدر اعصابم رو خورد کرد که وسط خیابون بغض کردم،خودمو سریع رسوندم به گوشه ی امن اتاقم و گذاشتم اشکام جاری بشن.

+بهش گفتم بعد از اثاث کشی،تا یک ماه نه جایی میام نه مهمون به خونه راه میدم.از درسام عقب موندم میخوام درس بخونم.

فداسرم که ناراحت میشن.به عموتم بگو کشیک نده ببینه ما کی اثاث کشی میکنیم که با زن و بچش،بیاد خونمون.

+خسته شدم از این همه آوارگی...

+غصه ی درسام دیوونم کرده،وقت نمیکنم درس بخونم انقدر که کارام زیاده.

ای خدا...۱۱روز از مهر رفت،من همش ۱۲ساعت درس خوندم😭😢

۲۲ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

رویای دست یافتنیِ من💪

+دانشجویی؟

_آره.

+چه رشته ای؟

_پزشکی😎😎

ادامه مطلب ۱۸ موافق ۰ مخالف

چنان وابسته ام کردی، که آخر هم نفهمیدم/ " تو " در دام منی یا من، اسیر دام آغوشت؟+بعدا توشت

کاش...

روزی آنَقدر تکنولوژی پیشرَفت میکرد، 

که به جای تایپ «شَب بِخیر عزیزم»

از پُشت گوشی موبایل در عرضِ چَند ثانیه،می رفتیم...

پتو را روی عزیزِمان مرتّب میکردیم، 

پیشانی اش را می بوسیدیم، 

موهایَش را بو میکِشدیم، 

و بَر میگشتیم سَر جای خودِمان...

آه امّا با دلتنگی بَعدش چه میکردیم ؟!

                                                                     #مرضیه_ابرازه

_______________________________________________________

همسر عزیزم امشب برای تو می نویسم.

امشب قلبم پر از محبت به توست و سرشار از حس دلتنگیم.این روزها دعای شب و روزمون،پایانِ این دوریه.

یادته روزهای اول،همینقدر مشتاق همدیگه بودیم،رویامون به هم رسیدن بود.

اما بعدش...طوفانِ زندگیمون شروع شد.طوفانی که می تونست بین ما جدایی بندازه، عشق داشت جای خودش رو به نفرت می داد.

اما ما تونستیم...قول دادیم تا آخرین نفس،برای عشقمون بجنگیم.

سخت بود.خیلی جاها کم آوردیم،داد زدیم،اشک ریختیم،ناامید شدیم اما باز هم ادامه دادیم.

حالا شیرینیِ این پیروزی رو تو قلب هامون حس می کنیم.من و تو داریم ما میشیم.

مسیر روبرومون پر از سختی و پستی و بلندیه.همسفرم نترس،ما همدیگه رو داریم.

قلب های ما به هم پیوند خورده و هیچ نیرویی نمیتونه جدامون کنه.هر کجای این مسیر،هر کدوم کم بیاریم،اون یکی بارش رو به دوش میکشه و تکیه گاهش میشه تا به سلامت،این مسیر رو طی کنیم.

این روزها،جای خالیت کنارم،خیلی توی ذوق می زنه. من به محبتت نیاز دارم، نیاز دارم ناز کنم تا نوازشم کنی.

ذوق کودکانه ات برای در آغوش کشیدنم،لبخند رو به لبانم میاره.

+شکموی من، هنوزم عاشق قرمه سبزی هستی:) باشه قبوله،یک ماه قرمه سبزیِ نلی پز میخوریم*__*

راستی قولت که یادت نرفته؟؟؟ قرار شد برام یه عالمه کاکتوس بخری^___^

+وااای پس فردا میای😍😍😍😍

۵ موافق ۰ مخالف

مردی که هیچ رویایی ندارد، هرگز پرواز نخواهد کرد...

✌هیچ آسانسوری برای موفقیت وجود نداره

تو یکی یکی باید پله‌ها رو بالا بری✌

________________________________________
خب ایام عزاداری هم گذشت و وقتم کمی آزاد شد.اینجور که بوش میاد انشاالله آخر هفته اثاث کشی می کنیم و این یعنی یه عااالمه کار دارم:)
موکت اتاق خواب رو هنوز نشستم،پرده ها رو نشستم،کتابام رو جمع نکردم،خریدام رو انجام ندادم،ثبت نام قلم چیم مونده و ...
ولی مهم نیست،من میتونم همشون رو به موقع انجام بدم:)
به علاوه باید این هفته حسااابی درس بخونم،البته برای این مورد،نیاز هست یه نفر یکم دعوام کنه:(
امروز تو مسجد،با دو تا دختر کلاس نهمی صحبت می کردم.یکیشون می گفت: نلی تو چقدر باحالی،شمارت رو بده تو درسام ازت کمک بگیرم،به همه بگم دوستم دکتره😎
حیف تو شلوغی جمعیت گمش کردم😪😥
باور نمیکرد من متاهلم،می گفت دروغ میگی نهایتش میتونم باور کنم که چند ماهه ازدواج کردی،۲سال و نیم رو اصلا نمیتونم قبول کنم😐
+این مدت،متوجه شدم همه ی دوست و آشناها من رو به عنوان الگوی درس خوندن به بچه هاشون معرفی می کنن😯
در صورتی که خودم همیشه فکر می کردم از نظر بقیه،یه آدم تنبلم که پشتِ کنکور مونده. راستش از خودم خجالت کشیدم که چرا دیگه مثل گذشته تلاش نمیکنم و درس نمیخونم😥
+تیتر از محمد علی کلی
۸ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

ابوالفضلی گوروب صف‌لر داغیلدی/قاچوب سرکرده‌لر لشگر داغیلدی

ترک ها ارادت خاصی به حضرت ابوالفضل دارن، محاله تو این شب ها،مجلس عزاداری ای بر پا بشه و نوحه ی حضرت ابوالفضل خونده نشه.

امروز به "قَتیل عباس" معروفه. میگن روزیه که حضرت عباس،به لشکر دشمن حمله میکنه و موفق میشه آب به خیمه ها بیاره.

میگن قتیل عباس، چون معتقدن حضرت عباس،عده ی زیادی از دشمن رو میکشه.

عزاداری ها امروز پرشورتره و همه جا، از رشادت و شجاعت حضرت عباس میخونن.

دسته های عزاداری تو خیابون ها حرکت می کنن و نذورات بیشتر از روزهای دیگست.

امروز همه دست به دامان حضرت ابوالفضل هستن...

برای من هم دعا کنید...

+تیتر از کرمی زنجانی

۱۹ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

خدایا چه یافت آن که تو را گم کرد و چه گم کرد آن که تو را یافت


۳ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

خـدایـا عـقیده هـایم را از عـقده هـایم مـصون بـدار

#تلنگر

حسین فریاد میزند:«هل من ناصر ینصرنی»؟

و من در حالی که نمازم قضا شده است میگویم:

لبیک یا حسین(ع)!لبیک...

حسین نگاه میکند لبخندی میزند و به سمت دشمن تاخت میکند،

و من باز میگویم:

لبیک یا حسین(ع)!لبیک...

حسین شمشیر میخورد،من سر مادرم داد میزنم و میگویم:

لبیک یا حسین(ع)!لبیک...

حسین سنگ میخورد،من در مجلس غیبت میگویم:

لبیک یا حسین(ع)!لبیک...

حسین از اسب به زمین می افتد عرش به لرزه در می اید و من در پس نگاه های حرامم فریاد میزنم:

لبیک یا حسین(ع)!لبیک...

حسین رمق ندارد باز فریاد میزند:«هل من ناصر ینصرنی؟»

من محتاطانه دروغ میگویم و باز فریاد میزنم:

لبیک یا حسین(ع)!لبیک...

حسین سینه اش سنگین شده است،کسی روی سینه است،حسین به من نگاه میکند میگوید:تنهایم یاری ام کن...

من گناه میکنم و باز فریاد میزنم:لبیک...

خورشید غروب کرده است...

من لبخندی میزنم و میگویم:

اللهم عجل لولیک الفرج...

به چشمان مهدی خیره میشوم و میگویم:

دوستت دارم تنهایت نمیگذارم...!

مهدی(عج)به محراب میرود و برای گناهان من طلب مغفرت میکند...

مهدی تنهاست...حسین تنهاست...

من این را میدانم اما.....

_____________________________________________________

تو این روز ها و شب ها،چقدر به راهِ امام حسین فکر کردیم؟چقدر به هدفِ قیامش فکر کردیم؟

فقط گریه کردیم برای تشنگیش،برای مظلومیتش...غافل از اینکه امام حسین حتی تو مجلس عزاداریِ خودش هم مظلومه.حتی اونجا هم، همه تو فکر جزئیاتن،کسی هدف و مقصودش از قیام رو بیان نمی کنه.

میگیم امام حسین،دین اسلام رو زنده نگه داشته. کدوم دین؟دینی که ما فقط اسمش رو یدک می کشیم؟ تو همین محرم،چقدر دروغ گفتیم؟ چقدر غیبت کردیم؟ چقدر تهمت زدیم؟چقدر....

امام حسین،روز عاشورا، نمازش رو خوند،چند تن از یارانش شهید شدن تا امام و بقیه نمازشون رو بخونن.

اونوقت الان،تو این آرامش و صلح،کدوم یکی از ما،نماز می خونیم؟ظهر عاشورا، چند نفر از عزادار ها رو دیدید که نماز بخونن؟

این چه عزاداریه؟!ما چطور میخوایم حسینی بشیم وقتی راهِ حسین رو نمیشناسیم.

هر شب و روز،دعا می کنیم اللهم عجل لولیک الفرج...

کدوم یکیمون از تهِ دلش راضیه امام زمان ظهور کنه؟ همه مون تهِ دلمون میگیم نه بابا ما که موقع ظهور نیستیم.خداکنه تا من هستم ظهور نکنه می ترسم منافعم به باد بره.

هنوز۳۱۳نفر از تهِ دل برای ظهور امام زمان دعا نکردن.دعاهامونم الکیه.

تو این شبها، با خودتون خلوت کنید،فیلم زندگیتون رو مرور کنید،اشکالاتش رو پیدا کنید . این ماه خودتون رو از نو بسازید،باور کنید ثوابش بیشتر از عزاداری نباشه،کمترم نیست.

+مخاطبِ این متن،اول از همه،خودم هستم.امیدوارم به خودم بیام.

۱۲ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

و عین حرف اول عشق است مثل حرف اول عاشورا...

هر ﺳﺎﻝ ﺑﺮای ﺗﻮ ﺳﯿﻪ ﻣﯽ پوﺷﯿﻢ   /   در دﺳﺘﻪ ی ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ ﻋﻠﻢ ﺑﺮ دوﺷﯿﻢ

ﻣﺎ، ﺑﻌﺪ هزار و چارصد سال هنوز   /  با یاد لب تو آب را ﻣﯽ ﻧﻮﺷﯿﻢ.

_______________________________________________________

دیشب یه کار اشتباهی انجام دادم،پشیمون شدم و تا موقع خواب،خودم رو سرزنش می کردم.

خواب عجیبی دیدم.تو خواب یه نفر که نمیشناختمش ولی انگار برام از همه آشناتر بود اومد و منو برد کربلا.وسط بین الحرمین مردد وایساده بودم،نمیتونستم تصمیم بگیرم کدوم ور برم.

رومو به سمت حرم امام حسین(ع) کردم و دست به سینه سلام دادم.یه دفعه همون آشنای غریبه،دستم رو گرفت و منو برگردوند خونه.

مات و مبهوت بودم که چرا نذاشت برم زیارت،زبونم بند اومده بود از حیرت.

همه ی فامیل و دوستام،تو خونه بودن.اشک می ریختن و باهام روبوسی می کردن، به صورتم دست می کشیدن و میگفتن زیارتت قبول،برای ما هم دعا کردی؟

من هر چقدر می خواستم بگم که نتونستم زیارت کنم،نشد.زبونم نمی چرخید.

همون آشنای غریبه،زیر گوشم زمزمه کرد:هیییس چیزی نگو،معلومه که تو زیارت کردی،زیارتت قبول.

از خواب پریدم،هنوز تو شوکم.

+امشب تو هیئت،برای همتون دعا کردم.

۱۰ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

ترميمِ يک بارانِ سخت،رنگين کمانی خنده روست/اينجا گمــانم عشق را، با گريه درمان می ڪنند

کاش پسر بودم...

کاش پسر بودم و نشون میدادم چطور باید با یه دختر...

با کسی که عاشقشی چجور رفتار کنی...

براش شعر میگفتم...

تو چشماش نگاه میکردم و مولانا میخوندم...

دستشو بی ترس از هیچکس محکم میگرفتم...

و بی توجه به آدما تو خیابون وایمیستادم جلوش یهو...

موهاشو کنار میزدم و میگفتم تو چرا انقد نازی اخه؟

از موهاش تعریف میکردم...

از دستاش...از برق چشماش...

از خط منحنی زیبای لبخندش...

انقدر از زیباییاش میگفتم تا دیگه محتاج شنیدن تعریف و تمجید از هیچکس دیگه ای نباشه...

شب اول اونو میخوابوندم پشت گوشی بعد خودم میخوابیدم...

صبح بی خبر میرفتم سر راهش 

هول هولکی یه شاخه گل میدادم بهش

صورتشو میبوسیدم و فرار میکردم...

و فدای صدای خنده هاش از دور میشدم 

اگه بهش شک میکردم...

اگه بدبین میشدم...

اگه اشتباه میکرد...فراریش نمیدادم...

تنها ولش نمیکردم...ترکش نمیکردم...

در عوض سرشو میبوسیدم و با مهربونی ته تو قضیه رو درمیوردم...

بهش توجه میکردم...

براش کتاب میخریدم...

یا لاک...یا یه روسری اون رنگ که دوس دارم خودم...

با این چیزا کوچیک سوپرایزش میکردم دیگه...

هیچوقت نمیزدم تو ذوقش حتی اگه خسته بودم بی حوصله بودم عصبی بودم...

از سر تا پاش ایراد نمیگرفتم ، تغییرش نمیدادم...

نمیکوبیدم از نو بسازمش...

همونجور که بود با همون قیافه فداش میشدم...

به درد دلاش گوش میکردم هر چند مدت یبار...

میفهمیدم چقدر حساسه و مرد میشدم واسه غمهاش...

فدای لوس شدناش و بی طاقتیاش میشدم...

از اون دختری میساختم که دیگه نه اون کسی غیر من رو بخواد... نه من کسی مثل اون به چشمم بیاد...

کاش من پسر بودم.

______________________________________________

این چند روز که همسری اینجا بود،خیلی خوب بود. اصن هر جا که کنارم باشه،اونجا برام بهشته.

این مدت،با دخترای هم سن و سالم تو فامیل همسر،صحبت کردم.

اینجا رسمه دختراشون زود ازدواج می کنن،تا حدی که من که ۱۸ سالگی ازدواج کردم،بزرگترینشون بودم://

اکثرا قبل از۱۶ سالگی ازدواج می کنن.دلیلشم نمیدونم.

من تصور می کردم حتما چون سنشون کمه،خانواده ی همسرشون،یا حداقل همسرشون، هواشون رو دارن اما زهی خیال باطل.

یکیشون عید ازدواج کرده و۱۵ سالشه،تو یه اتاق،تو خونه مادرشوهرش زندگی میکنه، میگفت بنایی داشتن تو خونه،۶تا فرش شسته،دیوار و سقف رو دستمال کشیده:/

تا سه ماه بعد از عروسیش،وقت نکرده بود بره خونه ی باباش سر بزنه درحالی که کلا یه ربع فاصله داره تا اونجا://

تا کلاس شیشم درس خونده و ترک تحصیل کرده.میگه مادرشوهرش گفته بعد از سالگرد ازدواجش،باید باردار بشه.فکر میکنه هر کس بیشتر از یه سال از ازدواجش بگذره و بچه دار نشه،نازا میشه.

اون یکی،۱۸ سالشه و یه دختر یک ساله داره.با جاری و بردارشوهرش،تو یه خونه زندگی میکنن.جاریش۱۷سالشه و هنوز بچه نداره.هر دو ترک تحصیل کردن و سیکل هم ندارن.

یکیشون متولد۷۱هست و دو تا پسر دوقلوی۶ساله داره.

اون یکی،مرداد ازدواج کرد و امسال،کلاس یازدهم میره.خانواده ی همسرش قبول کردن تو مدرسه ی بزرگسالان،ادامه تحصیل بده.برای ماه عسلش با کل خانواده ی شوهرش رفت مشهد://

اون یکی متولد۷۴هست و یه بچه سقط کرده و یه دختر یک سال و نیمه داره.حسرت میخوره که چرا دیر بچه دار شده و میگه یه سال دیگه،میخواد بازم باردار بشه.

+همه شون عاشق پسرن،وقتی یکی دختر میاره میگن اشکال نداره ایشالا بعدی پسره.

دختراشون رو بد صدا می کنن،بهشون اهمیت نمیدن.

+بدم میاد وقتی میگم من نمیخوام تا چند سال دیگه بچه دار شم،ولی اینا پا فشاری می کنن و میگن نه ایشالا سال بعد پسرت بغلت باشه.

+خدااایا یا منو نازا کن،یا بهم یه دوقلوی دختر بده البته چند سال دیگه.

+چرا تو زندگی من دخالت می کنن؟به اونا چه که من میخوام بچه دار بشم یا نه؟ به اونا چه که من و همسرم،دختر رو بیشتر از پسر دوست داریم.

+قربون فامیلای خودم برم که هیچکدومشون تو این چیزا دخالت نمی کنن،تا حالا حتی راجع به زندگیم هم ازم سوال نپرسیدن چه برسه به اینکه کی میخوام بچه دار بشم.

+خالم بعد از ازدواجش،۱۰سال نازا بود.تو این مدت،به جز خانوادش،هیچکس چیزی نمی دونست،همه میگفتن حتما بچه دوست نداره.

الان من ۲سال و نیمه ازدواج کردم،اینا منو کچل کردن از بس میگن بچه بیار،هی میگن نکنه نازایی،نکنه مشکل داری.

+میشه لینک مداحیِ خوب برام بذارید؟

+ببخشید پستم درهم شد،حرفام تو ذهنم تلنبار شدن.

۱۰ نظر ۲ موافق ۰ مخالف
درباره من
تـا زمانی که
رسیــدنــ به #تـــــــــو
امـکانـ دارد
زندگـی درد قشنگیستـــــــ
که جریــانــ دارد....
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان