دل شکستن بعد تُــو در شهر ما مرسوم شد /کاش میدیدی چه کرده رفتنت با دین شهر :: اینجا نلی از روزهایش می گوید

دل شکستن بعد تُــو در شهر ما مرسوم شد /کاش میدیدی چه کرده رفتنت با دین شهر

تو یه روستای سرسبز زندگی می کرد.اولین بچه و دخترِ بزرگِ خانواده بود. با دخترای دیگه می رفت سرچشمه و آب میاورد، تو همین رفت و آمد ها بود که عاشق پسر همسایه شد. پسر همسایه هم عاشق دخترک بود.واسطه ی رسوندنِ نامه هاشون، خواهرِ پسرک بود.روز به روز عاشق تر و شیدا تر می شدن.

یه روز، پسرک گفت میخوام به خانوادم بگم که بیایم خواستگاریت،دیگه طاقت دوریتو ندارم.

دخترک اما گفت که خانوادم تا سربازی نری رضایت نمیدن، من منتظرت میمونم تا برگردی.

پسرک مجنون تر از این بود که به حرف لیلیش نه بگه.رفت سربازی...

اما کی از تقدیر خبر داره؟

پسر پولدارترین خانواده ی شهرِ کناری، اومد خواستگاری دخترک. خدمت رفته و خونه و مغازه و پول کافی داشت.کی بود که به همچین پسری جواب رد بده؟

دخترک اما این چیزا براش مهم نبود، دلش با یارش بود اما جرات گفتنش رو نداشت.

پدر و برادر دخترک جواب مثبت دادند و تاریخ عقد و عروسی رو مشخص کردن.

پسرک اومد مرخصی، دخترو دید که تغییر کرده...ابروهای تمیز شدش...حلقه ی دستش...

گریه کرد، گفت من بخاطر تو خدمت رفتم حالا تو....

گفت که حلالش نمیکنه، گفت که از زندگی سیر شده.

دخترک همون روزا دعا کرد همین بلا سر دختر برادرش بیاد تا برادرش بفهمه در حقش چه کرده.

*سال ها بعد:

دخترک الان یه پسر و عروس داره، فقط بارداری اولش رو تونست به پایان ببره و بارداری های بعدیش، همه سقط شدن. گریه میکنه و میگه آه پسرک منو گرفته.

شوهرش ورشکست شد.

پسرک معلم بازنشسته است و وضع مالیش خوبه.

دختر برادر دخترک همین بلا سرش اومد، عاشق شد،با غیرعشقش ازدواج کرد و نا بارور شد، شاید همسرش ازش جدا بشه...

آری،به گمانم بی وفایی موروثی است...

+تیتر از محمد شیخی.

۱۰ نظر ۵ موافق ۰ مخالف
میم . الف
۱۲ آذر ۱۷:۴۳
😢😢😢😢😢

پاسخ :

چوب خدا صدا نداره...
میم . الف
۱۲ آذر ۱۷:۴۶
اوهوم ...

پاسخ :

:)
tiktik tiki
۱۲ آذر ۱۸:۲۰
من توی این جریانات تالاقرارنگرفتم ولی بااین جورنفرینامخالفم دلیلی نداره ادم بخاطریه سری مسائل لگدبزنه به بخت خودش
کاش اون دخترهم به فکرایندش بود چون عشق بدون پول کارهم اخرش سرده

پاسخ :

به نظرم نظر دادن تو این جور مسائل یکم سخته، چون تا تو موقعیتش نباشی نمیتونی درک کنی همونجور که منم نمیتونم درکش کنم:)
به نظرم باید همون موقع،حقیقت رو به خانوادش میگفت.
mitra .mo
۱۲ آذر ۱۸:۴۳
قشنگ بود

پاسخ :

:)
من فقط یه داستان حقیقی رو بازگو کردم.
یک بلاگر
۱۲ آذر ۲۰:۰۹
...

پاسخ :

حرف های نگفته...شایدم دردهای نگفته...
tiktik tiki
۱۲ آذر ۲۱:۳۳
اره خر منم گفتم توشرایطش نبودم:))

پاسخ :

:))
خرگوشک :)
۱۳ آذر ۰۰:۰۲
چرخ و فلک

پاسخ :

دقیقا:)
tiktik tiki
۱۳ آذر ۰۷:۳۶
ببخشید اون کلمه "خب"بوده 

پاسخ :

خواهش عزیزم:*
حوا ...
۱۳ آذر ۰۷:۴۴
تلخه...

پاسخ :

خیلی...
Fateme Mn
۱۸ آذر ۰۴:۲۳
دلم برا عشقم تنگ شده

پاسخ :

:(
راستی عزیزم من وب قبلیتو آنفالو کردم،میشه آدرسش رو برام بفرستی؟
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
درباره من
تـا زمانی که
رسیــدنــ به #تـــــــــو
امـکانـ دارد
زندگـی درد قشنگیستـــــــ
که جریــانــ دارد....
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان