کودکیِ عجیبِ من(۲) :: اینجا نلی از روزهایش می گوید

کودکیِ عجیبِ من(۲)

قول داده بودم که ادامه ی بیوگرافیم رو بنویسم،خب اینم از بخش دوم:

این قسمت: دوران دبستان

برخلاف همیشه که دختر شیطون و شری بودم، تو مدرسه در آرام ترین حالت ممکن بودم، جوری که وقتی مامانم میومد مدرسه و معلم ها از من تعریف میکردن،مامانم با شک میگفت:مطمئنید درست میگید؟دختر من اینجوری نیستا😁😀

عاشق مدرسه و درس بودم، اما این باعث نمیشد تو خونه و محله شیطنت نکنم:))

باز هم حیوونا مورد علاقه ی من بودن، ماهی عیدم که می مرد،سرش رو تو دهنم میذاشتم و بهش تنفس مصنوعی میدادم،اونم چند دقیقه زنده میشدو دوباره می میرد، یکی دوساعت اینکارو تکرار میکردم،وقتی از زنده شدنش نا امید میشدم جراحیش میکردم😀

محتویات شکمش رو درمیاوردم و به گربه ها میدادم، جسدش رو هم دفن میکردم.

یا سعی میکردم به جوجه کفتر ها پرواز یاد بدم،از بالای نردبون پرتشون میکردم ولی خیلی بی استعداد بودن چون با کله میخوردن زمین و می مردن://

جوجه های رنگیم رو سوار تاب میکردم تا بازی کنن ولی اونا دوست داشتن پرواز کنن،از تاب میپریدن پایین و می مردن:((

دوست داشتیم حیوون خونگیم لاک پشت باشه،یه لاک پشت پیدا کردم و نگهش داشتم، با چوب میزدم توی لاکش تا سرشو بیرون بیاره من بتونم نازش کنم:))

میخواستم براش قلاده درست کنم اما بابام اجازه نمیداد:((

یه شب که من خواب بودم،مامان بابام لاکپشت نازنینم رو فراری دادن😭😞

جوجه اردک هامو میبردم تو حوض تا بهشون شنا و زیر آبی رفتن یاد بدم، سرشون رو میگرفتم و به زور زیر آب نگه میداشتم ولی خفه شدن:((

محرم ها تو کوچمون مسابقه برگزار میکردم،هر کس که میتونست قطره های شمع بیشتری رو روی دستش بریزه برنده بود،البته یه سریا هم دستشون میسوخت که خب مشکل از اونا بود نه مسابقه ی من:))

با گل های بابونه گردن بند میساختم و تو کوچه وایمیستادم تا بفروشمشون، البته با برخورد جدی مامان بابام مواجه شدم😄😄

صبح ها خواب میموندم وبا دوچرخه،مدرسه میرفتم ولی موقع برگشت یادم میرفت که دوچرخه آوردم و با سرویس بر میگشتم😀

نقاشی هنوزم مورد علاقم بود و برای داداشمم من نقاشی میکشیدم.

۱۴ نظر ۰ موافق ۱ مخالف
منصوره 🌹🌹🌹
۲۱ مرداد ۱۹:۰۲
سلام 
دنبال شدید
ممنون میشم دنبالم کنید

پاسخ :

سلام،چه پشت کاری داری، روزی چند بار این رو برام میفرستی😄😃
وبت رو میخونم اگه از مطالبت خوشم اومد دنبال میکنم:))
ʜᴀᴅɪs :)
۲۱ مرداد ۱۹:۵۵
ای جوووونم 
چ جیگری بودی تو:))))

پاسخ :

:))))
شرمندم نکن😄😊
tiara .n
۲۱ مرداد ۱۹:۵۷
چه شيطون و ترسناك بوديا😂😂
برعكس من بچگي هام خيلي آروم بودم☺️

پاسخ :

ترسناک چرا😁😁😂😂
همه از دستم عاصی بودن.
soolin :)
۲۱ مرداد ۲۰:۰۴
ینییی من مررردم از خنده.😂😂😂😂😂😂😂😂
واایییی تو که همشونو کشتیی😝😝😝😝😝😒
اخییی لاک بیچاااره.😰

پاسخ :

😀😀😀😀😀خودشون بی استعداد بودن.
kerman man
۲۱ مرداد ۲۰:۵۰
سلام
خیلی جالب بود و خنده دار ...
و البته خشونت آمیز ...
مراقب باشین انجمن حمایت از حیوانات این پست رو نخونن ، چون اون وقت اگه تمام بچه های بیان هم جمع بشن کاری از دستشون بر نمیاد .
موفق باشین

پاسخ :

سلام😄😀😀
راست میگین،فک کنم باید سانسورش کنم😂😂
؛)
۲۱ مرداد ۲۰:۵۲
این داستان: نلی قاتل.
نلی نگو بلا بگو عجب کارایی میکردی!!!😂😂😂

پاسخ :

😁😁اینا فقط یه نمونه ی کوچیکن:))
یک عدد منِ سرکش ...
۲۲ مرداد ۰۹:۳۵
چه بچه ی شرو شوری بودی نلی
من کاملا برعکس تو بودم😂

پاسخ :

😂😂😂😂
تو هم بنویس.
گیسو ..
۲۲ مرداد ۱۴:۰۱
وااااای نلی مردم ازخندهD:
چقدشکــــــــــــــــربودی تواخه:))
وقتی تصورت میکنم بااین همه شیطنت دلم میره^_^

پاسخ :

عزیزم😍😍
شیرینی از خودته دی:
ղმբმʂ .
۲۲ مرداد ۱۷:۳۸
خخخخ منم با جوجه ها بازی میکردم مثلا میذاشتمشون توی تاب ولی تابو یه جوری درست میکردم که نیوفته پایین بمیره خخخ
اگه فرزندان آیندت به خودت برن خیلی خوبه 😄😄😄😄
مخصوصا به ماهی تنفس مصنوعی بدن خخخ

پاسخ :

جوجه های من فک کنم پرواز رو دوس داشتن😂😂
واااای نه،دیوونه میشم اونجوری 😀😄
دختر خوب
۲۳ مرداد ۰۰:۴۰
عزیزم چه باحال بودی...
راستی رفتم وبلاگ دلژین جواب اون پستش را دادم البته اگر تایید کنه

پاسخ :

:))
میرم میخونمش.
🍁 غزاله زند
۲۳ مرداد ۱۵:۲۳
وای نلی 😂 نابودشون کردی دختر! 😂😂

پاسخ :

😂😂😂
الان حامیان حقوق حیوانات ازم شکایت میکنن:))
fafa 4026
۲۴ مرداد ۰۰:۲۸
سللللللام من خیلی منتظر ادامش بودم چقدر دیر نوشتی!
بهر حال😂
وای کلی خندیدم مرسی😂
یه جورایی که بیشتر فکر میکنم اگر مادربزرگم تو رو میدید با این کارایی که کردی حتما تورو جای من میبرد خونه😂اخه خیلی شبیح کارای منن😁
راستی من بچه که بودم یه جوجه رنگی داشتم که خونه مادر بزرگم بودم یه روز داشتم باهاش بازی میکردم مادربزرگم صدام زد هول شدم دوییدم تو درو بستم که بسته نشدم برگشتم دیدم جوجه بخت برگشته لای در مونده اغا درو که وا کردم دیدم دلو روده جوجه بدبخت از مخرجش زده بیرون همین جور تلو تلو خورون رفت سمت حیاط اغا بعدش من کلی خندیدم ولی با حرفای مادربزرگم یه خورده عذاب وجدان گرفتم اونم یخورده ها یخورده😂😂

پاسخ :

سلام،ببخشید وقت نمیکردم بنویسم:))
😂😂😂😂واای بیچاره جوجه هه😂😂😂😂
پس تو هم حسابی شیطون بودی:))
gholamreza
۲۴ مرداد ۲۲:۰۰
سلام.
کارات منو یاد خودم انداخت . از اذیت کردن ادمها هم بگو. 
منم شیطون بودم ولی الان چون بزرگ شدم نمیطونم ا ذیت کنم. با کبریت پشت گردن دختر همسایه و پسر همسایه رو سوزوندم. یه بار هم زن همسایه ماست رو سرش گذاشته بود. من سنگ انداختم توش و...
‌‌پایدار باشید.یاعلی

پاسخ :

سلام😀😄😄
از اینا بنویسم فک نکنم دیگه کسی وبمو بخونه:))
ممنون یاعلی
لادن ..
۲۵ مرداد ۰۷:۵۹
تصور لاک پشت در حال فرار از همه بامزه تره 😂😁

پاسخ :

😂😂😁
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
درباره من
تـا زمانی که
رسیــدنــ به #تـــــــــو
امـکانـ دارد
زندگـی درد قشنگیستـــــــ
که جریــانــ دارد....
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان