هوای آمدنت دیشبم به سر می‌زد/نیامدی که ببینی،دلم چه پر می‌زد* :: اینجا نلی از روزهایش می گوید

هوای آمدنت دیشبم به سر می‌زد/نیامدی که ببینی،دلم چه پر می‌زد*

اسمش سیروس بود،اولین فرزند و اولین پسر پدر و مادرش بود،اولین نوه ی پسری هم بود،بعد از اون یه پسر و دو دختر دیگه هم به جمع خانوادشون اضافه شد اما همه سیروس رو یه جور دیگه دوست داشتن .

پسر مهربون و دوست داشتنیه قصه ی ما قبل از مدرسه، به مکتب محله رفت و قرآن خوند و با اشعار حافظ و سعدی پرورش پیدا کرد.

دانش آموز بود که جنگ شد،یه جنگ نا برابر، نتونست فقط نظاره گر باشه، رفت تا از عقایدش، از خاکش، از دینش دفاع کنه.

اسرا برگشتن، هم رزماش اومدن و با چشم گریون خبر از شهادتش آوردن، تو محاصره شهید شده بود و هم رزماش اسیر شده بودن،پس پسرک تک و تنها تو غربت مونده بود.

بنییاد شهید براش مراسم گرفت ولی پدر و مادرش که حالا فقط یه پسر و چهار دختر داشتن اجازه ندادن براش سنگ قبر بزارن،آخه هنوز منتظر پسر بزرگشون بودن.

سال ها گذشت،پدر و مادرش پیر شدن، نوه دار شدن اما هنوز چشم به راهش بودن، تا اون زمان براش سه بار مراسم گرفته بودن و به اصرار برای قبر خالیش سنگ گذاشته بودن.

نصفه شب اگه کسی زنگ خونه ی پدر و مادرش رو می زد،پیرمرد و پیرزن تا در خونه میدویدن به امید اینکه پسرشونه،هر شهید گمنامی که میومد دلشون پر می کشید که نکنه پسر ماست داره میره غربت.

پاییز ۹۱ بود که برگشت، سی سال از خونه و شهرش دور بود ولی بالاخره برگشت.

پدر و مادرش سرشونو با افتخار بالا گرفتن و به همه گفتن ببینید پسر قهرمانمون اومد، کل شهر به استقبالش اومدن.

پدرش اما گفت خودم باید تو قبر بذارمش، وقتی در تابوت رو برداشتن، ماتش برد... پسرش ۱۷ سالش بود که رفت اما...الان شده بود مثل روز اولی که پا به این دنیا گذاشته بود...به همون پاکی و معصومیت... یاد روزایی افتاد که پسر قنداقش رو بغل میگرفت،پسر قنداقش رو بغل کرد و با لرزش های دستش تو خاک گذاشت.

از فردای اون روز، امید از دل پدر و مادرش رفت، روز به روز پیر تر و شکسته تر میشدن تا اینکه مرداد۹۵ پدرش موفق شد بره پیش پسرش...حالا مادرش مونده و دو تا قبر که پنج شنبه به پنج شنبه بهشون سر میزنه.

+ پسرک قهرمان این قصه،دایی عزیزمه که هیچوقت ندیدمش.

+دایی جون،از بچگی خیلی برات نوشتم و باهات درددل کردم،ممنون که به حرفام گوش کردی، امشب حالم عجیبه...انگار خودت خواستی این متنو برات بنویسم،آخه این جمله بندی ها مال من نیست، انگار یکی بهم دیکته کرد و من نوشتم،امیدوارم دوسش داشته باشی.

+راستی دایی جون، مامانم خیلی دلتنگ تو و باباشه،اگه میشه بهش سر بزنید،آخه سالگرد بابابزرگ نزدیکه...

+تقدیم به پاک ترین دایی دنیا...دوستت دارم داییه ندیده ی من

*هوشنگ ابتهاج

۱۱ نظر ۰ موافق ۰ مخالف
kerman man
۰۱ تیر ۰۴:۳۰
سلام
خیلی زیبا بود .
این شهید زینت بخش سحر امروز ما شد .
سرگذشت دایی شما خیلی شبیه سرگذشت پسرعموی شهید من بود ، با این تفاوت که پسر عموی من هیچوقت برنگشت . عمو و زن عمو هردو با چشم انتظاری دنیا رو وداع کردن .
نمی دونم شاید یکی از شهدای گمنام آرمیده تو یه گوشه از خاک وطن ، پسرعموی من باشه .
چشم انتظاری  بد دردیه ...
خدا مادربزرگ شما رو براتون حفظ کنه .

لای لای ای جبهه لرین یورقونی ای خسته جوانلار

لای لای ای شهد شهادتدن ایچیب کامه چاتان لار

خوش یاتین یاخشی یاتیب سیز

یاخشی دونیانی آتیپ سیز

پاسخ :

سلام
خدا رحمتشون کنه...آره هر شهید گمنام، عزیز دور افتاده ی یه خانوادست.
خیلی ممنون:)
شعرتون خیلی خوب بود،منو برد به روز خاکسپاری داییم.
لیمو جیم
۰۱ تیر ۰۶:۰۸
هرانچه از دل براید لاجرم بردل نشیند:( 
ابری بودم ابری تر شدم:( روح شهیدمون که واسه همه عزیز هستن شاد 

پاسخ :

عزیزم...
روحشون شاد
خانمِ میم
۰۱ تیر ۱۰:۳۸
ما به تک تک شهدا و خانواده های محترمشون افتخر میکنیم.این ها همه سرمایه های غنی کشورمون هستند.انشالله خودت و خانوادت سلامت باشین

پاسخ :

خیلی ممنون خواهری😍
شبنم بیقرار
۰۱ تیر ۱۲:۲۴
دایی شما مال همه ماست! به گردن همه ما مادر و مادر بزرگ و پدربزرگ و داییتون حق دارن. برای پدربزرگتون فاتحه میخونم. البته کار بزرگی نیست. امیدوارم قرین رحمت بی انتهای حق باشن همه رفتگانتون.

پاسخ :

خیلی ممنون عزیزم...لطف میکنی🌹
soolin :)
۰۱ تیر ۱۵:۰۵
:(
اشکم دراومد....
خدا رحمتشون کنه....

پاسخ :

الهی...
ممنون🌸
آرام ..
۰۱ تیر ۱۵:۱۵
:( 
چقد خوب نوشتیش
انشالله شهدا دستمونو بگیرن:)

پاسخ :

گفتم که انگار یکی بهم دیکته کرد و من نوشتم...اینا جمله های من نیست.
انشالله
🍁 غزاله زند
۰۱ تیر ۱۸:۳۲
ای جان :( 
روحشون شاد و { شهدا زنده‌اند } :) 

پاسخ :

ممنون غزال جونی😊
آرام :)
۰۱ تیر ۱۹:۴۳
خدا به مادرش صبر بده :(
خیلی دلم می‌سوزه 😢😢

پاسخ :

خدا بزرگه عزیزم:) 
مادربزرگم از خیلی از هم سن وسالاش روحیش بهتره.
پارسال قبل از فوت پدربزرگم،پدربزرگم مریض بود خیلی نگرانشون بودیم داییم تو خواب به خالم گفت نگران چی هستیدشما؟ من مواظب پدر و مادرم هستم،من که تنها نمیذارمشون.
نویسه های یک پسرایرانی:))
۰۱ تیر ۲۳:۱۰
خیلی سخته
برای مادربزرگتون
من فقط گریم گرفته
😭😭😭😭😭😭

پاسخ :

خیلی ممنون از همدردیتون...نگران نباشید،خدا مراقبشه:)
Va hid
۰۵ تیر ۱۵:۱۴
وبلاگ جالب و مطالب خوبی  داری  مطالبتان هم جذاب و گیرا بود. اگر تمایل به تبادل لینک دارید اطلاع بده .مطالبتون خیلی ساده و در عین حال صادقانه است موفق باشی.

پاسخ :

ممنون ولی به تبادل لینک علاقه ای ندارم.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
درباره من
تـا زمانی که
رسیــدنــ به #تـــــــــو
امـکانـ دارد
زندگـی درد قشنگیستـــــــ
که جریــانــ دارد....
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان