اینجا نلی از روزهایش می گوید

سلام خوش آمدید

: باش تـا جان برود در طلبِ جــانـــانم

چهارشنبه, ۱۸ اسفند ۱۳۹۵، ۱۲:۳۲ ق.ظ

یکشنبه با همسری رفتیم مرکز شهر خرید...از وقتی از ماشین پیاده شدیم بارون بارید آخراشم تبدیل به برف شد...ولی ما از رو نرفتیم

اینم ماجراهای خرید ما:))

سکانس اول:

تو مغازه ی کفش فروشی،کفشی که انتخاب کردموپوشیدم ببینم تو پام چجوریه

همسری:آخیش یکم به رو اومدی...کفشای میرززانوروزتو(منظورش کفشای خودم بود که۲ماهه خریدم)همینجا بنداز سطل زباله

من:😒         فروشنده:😁          همسری:😚

سکانس دوم:

پول شال رو حساب کردیم از مغازه اومدیم بیرون....

من:شالو بده ببینم به رنگ مانتوم میاد؟!

همسری:شال؟؟؟؟؟؟شال که دست خودته!!

بعله شال رو تو مغازه جاگذاشتیم و پوکر فیسانه برگشتیم مغازه

سکانس سوم:

من:عزیزم بیا بریم برای تو هم خرید کنیم

همسری:ن با تو نمیرم خرید

من:چرا؟؟؟؟؟؟

همسری:بوتیک های مردونه پراز پسره خوشم نمیاد ببرمت اونجا

بعله همچین آقای غیرتی داریم ما😊

البته آخرشم به زور بردمش اما غیرتش اجازه نمیداد بره اتاق پرو و منو تنها بذاره...وسط مغازه لباس پرو میکرد:))

سکانس چهارم:

اومدیم خونه لباسایی که خریدمو پوشیدم:

همسری: بالاخره یه دست لباس خوب خریدی شبیه آدمیزاد شدی

من:0_o

+تیتر از سعدی جان


  • Nelii 💉📚

نظرات (۳)

آخییییی چه غیرتی،خوشمان آمد.
همسری شماهم،تعریف کردنش ازآدم مثل شوهرجانه منه
پاسخ:
آره فک کنم مردا همشون این مدلی تعریف میکنن:))
انشاالله همیشه حال دلتون خوب باشه و لبتون خندون :)
پاسخ:
مرسی
خداکنه حال دل همه خوب باشه :))
خخخخخ
کفشای دو ماه پیشتو ننداز زباله، بفرست اینور :) من کفشای دوران طفولیتمو هم هنوز دارم می پوشم:))) 
پاسخ:
:)))
فعلا دارم مقاومت میکنم میپوشم خخخخ

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">